اين معلم ما مثل اكثر آدمها
كه مي خواهند نان بخور و نميري داشته باشند، نبود. مي خواست ترقي كند،
بيش از توقع ديگران. زندگي داشته باشد، بهتر از آنچه ديگران مي
توانستند برايش پيش بيني كنند. وقتي از امتحان ورودي دانشسرا گذشت،
شايد زياد هم خوشحال نبود. اصلا يادش نمي آمد كه با كشش كدام نيرو به
اين محيط قدم مي گذاشت، درباره ي خودش چطور فكر مي كرد و عقيده ي صحيحش
چه بود. از دوران دو ساله ي دانشسرا خاطرات شيرين و بيشماري در پرده
هاي لطيف مغزش موج ميزد كه بعدها يادآوري اين خاطرات در لحظات تنهايي و
بي كاري براي او نوعي سرگرمي و دلخوشكنك محسوب مي شد.
مثل كودكي كه با هر كدام از اسباب بازيهايش مدتي ور مي رود و از هر
كدام لذت خاصي در درونش حس مي كند، از هر يك از خاطراتش لحظه اي متأثر
مي شد و نوعي خوشي دروني توي دلش مي جوشيد. اين خاطرات وقتي شاداب تر و
زنده تر بودند كه بچه هاي مدرسه را مي ديد بازي مي كنند و از سر و كول
هم بالا مي روند يا دور هم جمع شده اند و مي خواهند كاري بكنند. لحظه
اي لبخندي خوش روي لبانش بازي مي كرد و بعد مثل شبنمي كه از تابش آفتاب
محو شود، از روي لبانش ليز مي خورد و مي رفت. آن وقت آقا معلم دستهايش
را بهم مي ماليد و با صدايي كه آهنگ لذت و حسرت در آن موج مي زد زير لب
زمزمه مي كرد: خوش روزگاري بود كه گذشت.
زماني او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ي ديواري مي نوشتند و
اول هر ماه به ديوار مي زدند. آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع مي شدند و
براي مطالعه ي مطالب آن بهمديگر پيشي مي گرفتند و اينها از دور ناظر
اين صحنه ي خوشي آور بودند و با خود مي گفتند كه اين لحظات از بهترين
اوقات زندگي آنهاست. مخصوصاً وقتي بياد مي آورد به خاطر مطالب تندي كه
درباره ي وضع دانشسرا نوشته بود مي خواستند چند روزي اخراجش كنند اما
دبير تاريخ و جغرافي از او دفاع كرده بود و گفته بود:
- « اگر نوشتن اين مطلب بد باشد پس چه چيز خوب خواهد شد؟ ديگر قلم
اينها را نبايد مقيد ساخت.» وقتي اين را بياد مي آورد غرور لذت بخشي از
نگاهش خوانده مي شد.
دوره ي دانشسرا كه تمام شد به يك از ده هاي اطراف شهر مأموريت يافت.
اين ده چند كيلومتر دورتر از راه شوسه ي اصلي بود و با ديوارهاي كاه
گلي و كج و معوج خود در دامن تپه هاي پر درخت و پر دود و دم خود افتاده
بود، كوچه هاي پر فراز و نشيب و پيچ و خم دار آن آدم را به ياد رودخانه
اي مي انداخت كه در دامن كوهي با چند دست و پا مي لغزد. باغهاي وسيع و
سرسبز اطراف مثل نگيني جلوه گر بود و از بالاي تپه ها مانند توده هيزم
هاي پراكنده اي كه آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا بلند شده باشد
به نظر مي آمد. دود تنورها اين منظره را به خانه هاي دهكده مي داد.
جمعيت تقريباً هفت هزار نفره اي توي كوچه هاي آن مي لوليدند، بعضي ها
از وضع خراب دهشان زير لب مي دنديدند اما بهر حال خس و نس با زندگي مي
ساختند. بعضي ها هم در پي جور كردن دم و دستگاه خود بودند.
از عمده خصوصيت هاي اخلاقي آنها خستشان بود و بددليشان. حتي براي او هم
كه آموزگار آنجا بود داستانها ساخته بودند. از جمله مي گفتند روزي در
ميان جمعي گفته بود: لامپ بيست و پنجي! خوب روشني نداره! من تمام
چراغهايم سي تمامند. آنوقت يكي از همين جماعت نكته سنج سي چهل هزار
تومن پول گذاشته بود كه چاه عميق بزند و آب بكشد بيرون اما از بخت بد و
شايد از آنجا كه قناعت به او نمي ساخت چاه به شن رسيده بود و پولهايش
به زيان رفته بود. در تاريخ چهل سال قبل هم مدرسه اي ساخته بودند كه
بدون كم و اضافه همينطور باقي بود. دهكده هاي اطراف دو سه تا مدرسه
داشتند ولي اين، به همان يكي قناعت كرده بود.
بايد گفته شود كه اگر به حمامهايش مي رفتي ناپاك بيرون مي آمدي. خزينه
اي داشتند كه سال به سال شستشو به خود نمي ديد. حالا با اين اوضاع
احمقي مي خواست «دهش» را به «شهر» تبديل كند. يك شهردار مافنگي و
ترياكي هم برايش فرستاده بودند كه عوايد آنجا پول ترياكش را هم نمي ديد.
آقا معلم مي بايستي در چنين دهكده اي استخوان خرد كند و جوانان شجاع و
ميهن پرستي در دامن اجتماعش بار بياورد. روح افسرده ي اطفال را كه تحت
تأثير افكار پوچ و سفسطه آميز اوليائشان زنگ و سياهي گرفته بود، پاك
گرداند. در هر حال به كارش مشغول شد بدون ذره اي بي علاقگي. طبق معمول
حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت مي كردند و تا آن وقت لازم بود از
جيب فتوت خرج كند.
براي رفتن به شهر هم چند كيلومتر پياده راه مي رفت و در راه شوسه اصلي
منتظر اتوبوسها و باركش ها مي شد. پس از يكي دو ساعت (نيم ساعت حداقلش)
انتظار سوار مي شد و عازم شهر مي شد. زمستان ها كولاك و برف و سرما و
ترس از حمله گرگهاي گرسنه در پياده روها پدرش را در مي آورد.
يك روز توي كلاس اول سرگرم بود. سرگرم اينكه براي بچه هاي كوچولو نان و
بادامي ياد بدهد و گوشه اي از حقوق فعلي كم دوامش را چنگ بزند. يك
مرتبه در زردرنگ كلاس صدا كرد و از لاي آن سر آقاي بازرس مثل علم يزيد
نمايان شد و با قدمهاي سنگين پا به كلاس گذاشت. هيچكس همراهش نبود. حتي
مدير مدرسه. او هم ازش كم و زياد خوشش نمي آمد. بازرس مرد سن و سال
داري بود از آن شش كلاسه هاي قديمي. از اوان تأسيس اداره ي فرهنگ توش
جلد عوض مي كرد. با اين يا آن رئيس فرهنگ خودش را جور مي كرد و سر همان
كار اوليش باقي مي ماند. براي بازرسي مي آمد مدرسه كه كلاسها را ببيند
و به درس شاگردان و پيشرفت آنها رسيدگي كند. عصر هم يك جلسه ي
آموزگاران تشكيل مي داد. از اداره كردن جلسه و رسيدگي صحيح وچيزهاي
ديگرش كه بگذريم حرف زدن متوسط هم برايش چه ناشي گريهايي كه بار نمي
آورد. براي آنها كه هزار تا مثل او را تشنه تشنه لب جو مي بردند و باز
مي آوردند، از پيشرفت هاي جديد درسي و آموزش و پرورش نوين! سخن هاي
نامربوط و متناقض و سر در زمين و پا در هوا مي گفت. خودش هم اصلا از
اين چيزها خبري نداشت. حرفهايش همين جوري تو فضاي يخ بسته ي اتاق معلق
مي ماند و به گوش هيچ كس فرو نمي رفت، اصلا گوششان از حرفهاي او اشباع
شده بود. او مي گفت: «آقايان بايد با متد جديد تدريس كنند. امروز ديگر
عصر تازه اي است.» و متد را به ضم ميم و كسر تا مي گفت و معلوم نبود كه
اين عصر تازه چه رنگي داشت. چه تحفه اي مي توانست براي اين بچه هاي
دهاتي از همه جا بي خبر داشته باشد. اصولا اگر هم چيزكي خوب داشت او
نمي توانست گفته ي خودش را تشريح كند، تا چه رسد به اين حرف هاي گنده
گنده. از بازرس شش ابتدايي سواد دار هم بيش از اين نبايد انتظار داشت.
تقصير اداره بود كه تا آخر هيچ دستشان نيامد كه اين مرد فكستني را كي
براي بازرسي معين كرده. و علتش چه بود؟ شايد همان سبزي پاك كردن ها.
وقتي بازرس وارد كلاس شد آقا معلم از سرگرميش دست كشيد و منتظر شيرين
كاري ها و به گير انداختن هاي بازرس زبردست فرهنگ شد، كه فقط بازرسي
كلاس ها را در «سؤال»هاي مشكل كردن و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن،
مي دانست كه بعد از آن با لحن طنز و مسخره به آموزگار كلاس بگويد:«خب،
آقا مثل اين كه زياد پيشرفت نداريد! بايد زياد كار كرد، اين بچه ها
اميد آينده ايرانند...» گويا عرق خور عجيبي هم بود كه در اوقات بي پولي
الكل صنعتي نوش جان مي كرد.
آن روز هم يكي از آن سؤال هاي مسخره ي خودش را كرد. گفت: بچه ها!
بگوئيد ببينم شيشه ي پنجره چه رنگ است؟
يكي گفت: سفيد. يكي گفت: نمي دونم! و همين جوري تا آخر. همه شان غلط
گفتند. آقا معلم هم انتظار نداشت كه درست بشنود. بازرس فرهنگ گل از گلش
شكفت و با شادي گفت: اين را كه ندانستيد!
بعد چند سؤال ديگر كرد و از كلاس بيرون رفت. عصر هم توي جلسه ي كذايي
گفت: «از پنجاه شاگرد يك كلاس يكي ندانست كه شيشه اصلا رنگ نداره...
بايد زحمت كشيد... آقايان!...»
و از اين حرفهاي هزار تا هيچ. يك ساعت تمام سر همه را درد آورد. آخرش
هم نتيجه گرفت كه چون وظيفه ي مقدس او ايجاب مي كند تمام آنچه را كه
ديده است عيناً به رئيس خود گزارش خواهد داد و از او خواهد خواست كه
طبق مقررات...
با وجود تمام اينها آقا معلم عادت كرد. به اين كارها، به درس دادن، به
ديدن پاهاي برهنه ي اطفال كوچولو، به چشمان معصوم آنها كه گاهي هنگام
آمدن به مدرسه تر بود، به زرت و پرت اداره، به زنگهاي ورزشي كه دو تا
توپ زوار در رفته را مي انداخت جلو پنجاه شاگرد كه ورزش كنند، به محيط،
به مردم و به همه چيز عادت كرد، حتي به بچه هايي كه هنوز نمي دانستند
شيشه چه رنگ است.
زمستان 38
آدي و بودي
يكي بود، يكي نبود. مردي بود به اسم «آدي» و زني داشت به اسم «بودي».
روزي آدي به بودي گفت: بودي!
بودي گفت: چيه آدي؟ بگو.
آدي گفت: دلم براي دختره تنگ شده. پاشو برويم يك سري بهش بزنيم. خيلي
وقته نديده ايم. بودي گفت: باشد. سوقاتي چه ببريم؟ دست خالي كه نمي شود
رفت.
آدي گفت: پاشيم خمير كنيم، توتك بپزيم. صبح زود مي رويم.
شب چله ي زمستان بود، مهتاب هم بود. آدي گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن
است ديگر لازم نيست تنور آتش كنيم.
خمير را چونه چونه چسباندند به ديوارهاي حياط و رفتند خوابيدند. صبح پا
شدند خميرها را از ديوار كندند و گذاشتند توي خورجين. خميرها از زور
سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.
توي تنور كله پاچه بار گذاشته بودند روي قابلمه را پوشاندند. يك كيسه
هم پول داشتند كه جاي خوبي قايم كردند. آنوقت بيرون آمدند در خانه را
بستند و كليد را دم در زير سنگي گذاشتند و راه افتادند. توي راه به
بابا درويش برخوردند. گفتند: بابا درويش!
بابا درويش گفت: بعلي.
گفتند: ما مي رويم به خانه ي دخترمان. كليد خانه را هم گذاشتيم دم در
زير سنگ. توي تنور، كله پاچه بار گذاشتيم و كيسه ي پول را هم در فلان
جا قايم كرده ايم. تو نروي در خانه را باز كني و تو بروي كله پاچه را
بخوري و جاش كار بد بكني بعد هم پول ها را برداري و جاش خرده سفال پر
كني، ها!
بابا درويش گفت: من براي خودم كار و بار دارم. بچه نشويد. آخر من را با
پولها و كله پاچه ي شما چكار؟ گم شويد! برويد. عجب گيري افتاديم!
آدي و بودي خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درويش هم خودش را فوراً
به در خانه رساند و در را باز كرد و تو رفت. اول كله پاچه را خورد و
جايش را با چيز ديگري پر كرد و بعد كيسه ي پول را توي جيبش خالي كرد و
لولهنگي دم دست بود، آن را شكست و خردهايش را ريخت توي كيسه و بيرون
آمد.
آدي و بودي آمدند تا رسيدند نزديك هاي شهر دختر. به كسي سفارش كردند كه
برود به دختر بگويد كه پدر و مادرت مي آيند به ديدن تو.
شوهر دختر تاجري حسابي و آبرومند بود. كيا بيايي داشت. دختر دلش هري
ريخت پايين كه اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندري به خانه بيايند
آبرويش پاك خواهد رفت. بدتر از همه اينكه پدر و مادرش سوقاتي هم خواهند
آورد. از اين رو نوكرهايش را فرستاد رفتند آدي و بودي را سر راه گرفتند
و سوقاتي ها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودي يكي از توتك
ها را كش رفت و زد زير بغلش قايم كرد. آخرش آمدند رسيدند به خانه، سلام
وعليك گفتند و نشستند. از اين در و آن در صحبت كردند تا شوهر دخترشان
آمد. بودي فوراً توتك را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به
قربانت، يك دانه توتك را براي تو آورده ايم. زياد پخته بوديم. سر راه
دزدها و اوباش ها ريختند از دستمان گرفتند.
دختر مجال نداد. فوري توتك را از دست مادرش قاپيد و انداخت بيرون جلو
سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به كنيزهايش گفت: جاي پدر و
مادرم را توي اطاق هل و ميخك بيندازيد.
آدي و بودي نصف شبي به بوي هل و ميخك بيدار شدند.
بودي گفت: آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: هيچ مي داني چي شده؟
آدي گفت: چي شده؟
بودي گفت: ننه اش به قربان! طفلك دختر بس كه سرش شلوغ بوده و كار داشته
نتوانسته برود مستراح و مرتب براي دست به آب آمده توي اين اتاق. پاشو
اين ها را ببريم بريزيم توي رودخانه.
آنوقت پا شدند و هر چه هل و ميخك بود ريختند توي رودخانه و آمدند راحت
و آسوده خوابيدند. صبح كه شد، آمدند پيش ديگران براي نان و چايي خوردن.
بودي تا دخترش را ديد گفت: ننه ات به قربان مگر خانه ي اين پدر سگ بايد
چقدر كار كني كه وقت نمي كني به مستراح بروي؛ شب همه اش نجس ها را
برديم و ريختيم توي رودخانه.
دختر زود جلو دهانشان را گرفت كه شوهرش نفهمد چه اتفاقي افتاده. بعد هم
به نوكرهايش پول داد رفتند هل و ميخك خريدند ريختند توي اتاق كه شوهر
بو نبرد.
فردا شب دختر به كنيزهايش گفت كه جايشان را در اتاق آينه بند بيندازند.
باز يك وقتي از شب آدي و بودي بيدار شدند و هر چه كردند خواب به چشمشان
نرفت. اين بر و آن بر را نگاه كردند ديدند از هر طرف زن و مردهايي
بهشان خيره شده اند. بودي گفت: آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: هيچ مي داني چي شده؟
آدي گفت: چي شده؟
بودي گفت: طفلك دختر ننه مرده! نگاه كن ببين چقدر دشمن و بدخواه داره.
پاشو همه شان را بزنيم بكشيم دختره نفس راحتي بكشد.
آنوقت پا شدند و هر كدام دگنكي گير آوردند و زدند هر چه آينه بود
شكستند و خرد كردند. وقتي ديدند ديگر كسي نگاهشان نمي كند، بودي گفت:
نگاه كن آدي! همه شان مردند. ديگر كسي نگاه نمي كند.
بعد تا صبح خوش و شيرين خوابيدند. صبح كه پا شدند آمدند نان و چايي
بخورند، بودي به دخترش گفت: طفلك دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتي و
ما خبر نداشتيم. شب تا صبح، مدعي كشتيم.
دختره رفت اتاق آينه را نگاه كرد ديد آدي و بودي عجب دسته گلي به آب
دادند. زودي نوكرهايش را فرستاد آينه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق
را آينه ببندند كه مردش بو نبرد.
آن روز را هم شب كردند. وقت خوابيدن دختر به كنيزهايش گفت جايشان را
توي اتاق قازها بيندازند.
نصف شبي قازها براي خودشان آواز مي خواندند. آدي و بودي بيدار شدند و
ديگر نتوانستند بخوابند. بودي گفت، آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: هيچ مي داني چي شده؟
آدي گفت: چي شده؟
بودي گفت ننه ات روي سنگ مرده شور خانه بيفته! طفلك دختر، يعني اينقدر
كار روي سرت كوپه شده كه نمي تواني به قازها برسي و شپش سرشان را
بجويي؟ ببين آدي، حيوانكي قازها چه جوري گريه مي كنند. پاشو آب داغ
كنيم همه شان را بشوييم.
پا شدند توي ديگي آب داغ كردند، قازها را يكي يكي گرفتند و توي آب فرو
كردند و درآوردند چيدند بيخ ديوار. آنوقت سر و صداها خوابيد و بودي
گفت: مي بيني آدي. حيوانكي ها آرام گرفتند.
صبح كه آمدند نان و چايي بخورند بودي به دخترش گفت: ننه ات به قربانت
دختر! توي اين خراب شده چقدر بايد جان بكني كه وقت نمي كني قازهايت را
بشويي تميز بكني. شب آب داغ كرديم همه شان را شستيم تا گريه شان بريد.
دختر دو دستي زد به سرش كه واي خدا مرگم بدهد. ذليل شده ها مگر نمي
دانيد قاز شب آواز مي خواند؟
باز به نوكرهايش پول داد بروند قازهاي ديگري بخرند بياورند تا شوهرش بو
نبرد.
شب چهارم جاي آدي و بودي را در انبار نفت انداختند. نفت را پر كرده
بودند توي كوزه ها و بيخ ديوار رديف كرده بودند.
بودي نگاهي به كوزه ها انداخت و گفت: آدي!
آدي گفت:جان آدي!
بودي گفت: طفلك دختره فهميده كه امشب مي خواهيم حمام كنيم، كوزه ها را
پر آب كرده. پاشو آب گرم كنيم خودمان را بشوييم.
آنوقت پا شدند و نفت را گرم كردند و ريختند سرشان و همه جايشان را نفتي
كردند و لحاف وتشك هايشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند كه چايي
بخورند. دختر سر وصورت كثيفشان را ديد ترسيد. بودي گفت: قربانت بروم
دختر! تو چقدر مهرباني. از كجا فهميدي كه وقت حمام كردن ماست كه كوزه
هاي پر آب را گذاشتي توي انبار؟
دختر گفت: واي خدا مرگم بدهد! ذليل شده ها توي كوزه ها نفت بود.
بعد به نوكرهايش گفت اين ها را ببريد حمام و زود برگردانيد.
آدي و بودي وقتي از حمام برگشتند، دختر ديگر نگذاشت تو بيايند. همانجا
دم در يك كوزه دوشاب و چند متر چيت و يك اسب بهشان داد و گفت: بس است
ديگر. برويد خانه ي خودتان.
آدي و بودي دوشاب و چيت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خيلي سرد
بود. تف توي هوا يخ مي كرد. رفتند و رفتند تا رسيدند به جايي كه زمين
از زور سرما ترك خورده بود. بودي نگاهي كرد و دلش سوخت. گفت: آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: طفلك زمين را مي بيني چه جوري پاشنه اش ترك شده؟ مي گويم
دوشاب را بريزيم روش بلكه كمي نرم شد و خوب شد. دوشاب را ريختند توي
شكاف زمين و راه افتادند. كمي كه رفتند رسيدند به بوته خاري. باد مي
وزيد و بوته ي خار تكان تكان مي خورد. بودي نگاهي كرد و دلش سوخت. گفت:
آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: حيوانكي خار را مي بيني لخت ايستاده جلو سرما دارد مي لرزد.
بهتر نيست چيت را بيندازيم روي سرش كه سرما نخورد؟
چيت را انداختند روي سر بوته ي خار و راه افتادند. رفتند رفتند و كلاغ
چلاقي ديدند كه لنگان لنگان راه ميرفت. بودي نگاهي كرد و دلش سوخت.
گفت: آدي!
آدي گفت: جان آدي!
بودي گفت: كلاغه را مي بيني؟ حالا بچه هايش نشسته اند توي خانه مي
گويند ببيني مادرمان كجا ماند. از گرسنگي مرديم.
آدي گفت: تو مي گويي چكار كنيم؟
بودي گفت: بهتر نيست اسب را بدهيم به كلاغه كه تندتر برود؟ ما پايمان
سالم است، پياده هم مي توانيم برويم.
اسب را ول كردند جلو كلاغه و راه افتادند. كمي كه راه رفتند به بابا
درويش برخوردند. گفتند: بابا درويش!
بابا درويش گفت: بعلي.
گفتند: نرفتي كه كله پاچه را بخوري و توي قابلمه چيز ديگري بريزي؟
بابا درويش گفت: نه بابا. مگر من بيكار بودم كه بروم كله پاچه بخورم؟
گفتند: بابا درويش!
گفت: بعلي.
گفتند: نرفتي كه كيسه ي پولمان را خالي كني و جايش خرده سفال پر كني؟
بابا درويش عصباني شد و گفت: برويد گم شويد بابا. شماها عجب آدم هايي
هستيد.
آدي و بودي خوشحال شدند و گفتند: بابا درويش!
بابا درويش گفت باز ديگر چه مرگتان است؟ گفتند، بابا درويش نروي چيت را
از روي بوته ي خار برداري و اسب را از كلاغه بگيري، ها!
بابا درويش عصباني شد و فرياد زد: گورتان را گم كنيد بابا. شما خيال مي
كنيد من خودم كار و كاسبي ندارم و همه اش بيكارم؟ گم شويد از جلو چشمم!
آدي و بودي راه افتادند. بابا درويش هم رفت وچيت و اسب را صاحب شد.
آدي و بودي وقتي به خانه شان رسيدند، قابلمه را درآوردند كه ناهار
بخورند، ديدند بابا درويش كارش را كرده. از كله پاچه نشاني نيست. رفتند
سراغ كيسه ي پول، ديدند كه به جاي پول ها تويش سفال پر كرده اند.
دو دستي زدند سرشان و نشستند روي زمين.
سرگذشت دانه ي برف
يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه
هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي
درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي
طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف
گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي
زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت
و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم
چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي
درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي
رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي
مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من
بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم.
باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم
كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي
چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم
مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي
رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو
آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر
مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما
مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا
بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم.
هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي
خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي
رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان
جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و
پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و
نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم
و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب
داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر
ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران
شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال
او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر
زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه
پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص
مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر
چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي
كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي،
از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را
قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي
ازت خوشم آمد و...
***
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.
به دنبال فلك
روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن
بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود.
روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم.
بايد بروم فلك را پيدا كنم
و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به
يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او
بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه
سرم درد مي كند. دوايش چيست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسيد به شهري كه پادشاه
آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد
به مرد گفت: آهاي مرد، كجا مي روي؟
مرد گفت: قربان، مي روم فلك را پيدا كنم
و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي
روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شكست مي خورم، تا حال
يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمي كه رفت رسيد به
كنار دريا. ديد كه نه كشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده
بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب
درآورد و گفت: كجا مي روي،
آدميزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، مي روم فلك را
پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم.
ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف
به شرط آنكه وقتي فلك را پيدا كردي از او بپرسي كه چرا هميشه دماغ من
مي خارد؟
مرد قبول كرد. ماهي گنده او را كول كرد و
برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي
پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي كولش گذاشته و دارد باغش را آب
مي دهد. توي باغ هزارها كرت
بود، بزرگ و كوچك. خاك خيلي از كرتها از بي آبي ترك برداشته بود. اما
يك چند تايي هم بود كه آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي
آنها ول مي كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا
مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم مي دانم به او
چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين
است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه اي را نشان داد
كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك
قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب،
اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير
كرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي
آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست
مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را
به شكل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش
درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را
بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت
كنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا
بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد
گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكي با مشت توي سرت بزند
تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.
ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را
هم بردار.
مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج
ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به
خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را
تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه
كسي بفهمد مرا بگير و بنشين
به جاي من پادشاهي كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را
مي خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول
نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي!
پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك
آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت
افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ
تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت
خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.
گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان
گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا مي توانم گير
بياورم؟
بي نام
زنك كاسه اي آش كشك با يك تكه نان بيات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگير
كوفت كن! اينو هم با هزار مصيبت تهيه كرده ام.
مردك فكر كرد: پس پول هايي كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟
بعد دوباره فكر كرد: از تيغ آفتاب تا تنگ غروب كار و زحمت، چيزي كه بهت
مي رسد آش كشك با يك تكه نان بيات. خوب باشد!
زنك كمي بالاي سر شوهرش ايستاد تا اگر غرولند راه بيندازد سركوفتش
بزند. بعد كه ديد چيزي نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگينه اي كه پخته
بود چشيد تا كم شيرين نباشد. مرغ برياني را كه داشت روي آتش جلز و ولز
مي كرد جابجا كرد، كدوها را پوست گرفت و توي تابه انداخت. عسل و كره را
پهلوي هم تو بشقابي گذاشت و ... سفره ي رنگيني آماده كرد. آنوقت پيش
شوهرش آمد كه آش كشك را با نيمي ازتكه نان بياتش خورده به خميازه
افتاده بود.
زن گفت: يه ديزي مي خوام. زود پا مي شي ميري از ديزي فروش بازار مي خري
و مياري.
مردك كه هواي خواب شيرين بعد از ناهار به سرش زده بود، پكر شد و زير لب
گفت: نميشه اينو يه ساعت بعد بخرم؟ تازه اين همه ديزي را مي خواهي
چكار؟ هر روز يه ديزي؛ هر هفته هفت ديزي.
زنك جوابي نداد. به صداي پارس سگي رفت طرف دريچه اي كه از طبقه ي دوم
به كوچه باز مي شد. نگاهي به كوچه انداخت و به كسي گفت: يه كم صبركن.
ذليل شده هواي خواب به كله ش زده. دارم مي فرستمش پي نخود سياه. خبرت
مي كنم. در را بست. قيافه ي اخمويي گرفت و گفت: گور بگور شي همسايه بد!
اين را گفت كه شوهرش چيزي نپرسد. و چه بجا گفت. مردك خود را حاضر كرده
بود كه بپرسد كي بود؟ مي خواست سرصحبت را باز كند و موضوع ديزي ماست
مالي شود. زنك در درگاه گفت: نشنيدي گفتم يه ديزي مي خوام؟
مردك گفت: چرا شنفتم. زن دست در جيب كت مردك كه دم در آويخته بود كرد و
كليدي درآورد. گفت: كليد رو ورداشتم. هر وقت اومدي در ميزني ميام باز
مي كنم. حالا ميرم بخوابم. و رفت به اتاقي كه مي شد گفت اتاق آرايش
است. لباس هايش را درآورد. بدنش را عطر ماليد. بهترين لباسش را پوشيد.
سرش را شانه زد. سرخاب سفيداب ماليد. كوتاه سخن تا شوهرش برود با خودش
ور رفت بعد مثل عروس پا به درون اتاق گذاشت و دريچه را باز كرد. مردك
سر پيچ كوچه به جوان شيك پوش خوش هيكلي برخورد. بس كه خواب آلود بود،
كفش جوان را لگد كرد و فحش شنيد. جلوت را نگاه كن، بي سر و پا!
بازار ديزي فروش ها آن سر شهر بود. تا آن جا برسد يكساعت تمام طول
كشيد. به نخستين ديزي فروش گفت: منو زنم فرستاده كه يه ديزي بخرم. اگه
دارين بدين.
ديزي فروش زد زير خنده. كمي كه آرام شد به ديزي فروش پهلو دستيش هي زد:
اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! باز هم آقا رو زنش فرستاده ديزي بخره
ها... ها... ها... ها ها.
او هم موذيانه زد زير خنده و سقف بلورين بازار را لرزاند و همسايه ي
پهلو دستيش را آگاه كرد:
اوهوي، داش سيد كاظم ديزي فروش! خل مي خواستي ببيني؟ نگاه كن. باز هم
زنش فرستاده ديزي بخره ها... ها... ها ها.
داش سيد كاظم ديزي فروش چنان با شدت خنديد كه دو تا ديزي از زير دستش
در رفت و خاكشير شد. او هم خنده اش را قاطي خنده ي سه نفر نخستين كرد و
به پهلودستيش هي زد:
اوهو، آميز موسا كبلا سيد حسني ديزي فروش! نگاه كن. بازم زنش فرستاده
ديزي بخره... ها... ها... ها ها.
صداهاي خنده بازار را پر كرد. ديزي فروش ها سر مردك ريخته بودند و مي
خنديدند. مسخره اش مي كردند. خلش مي خواندند. آخر سر مثل هميشه يك ديزي
به قيمت بيست ريال فروختند و روانه اش كردند.
يكساعت ديگر طول كشيد تا مردك به خانه اش رسيد. در زد. باز نشد. باز هم
زد. باز هم باز نشد. آنوقت دلش خواست لگدي به در بكوبد. آجري از بالاي
در افتاد و سرش را شكست. چيزي نگفت. دستي به سرش كشيد و خون قرمز خوش
رنگش را نگاه كرد و لبخند تلخي زد.
در اين وقت دريچه ي بالا خانه شان باز شد و صداي زنش را شنيد كه گفت:
ديزي خريدي؟
مردك گفت: خريدم.
زن گفت: خب، پرسيدي توش چقدر نمك بريزم؟
مرد اين را نپرسيده بود. هيچ وقت اين را نمي پرسيد. مي رفت ديزي را مي
خريد مي آورد، اما نمي پرسيد چقدر نمك بايد توش ريخت. چون مي دانست كه
نپرسيدن با پرسيدنش يكي است. اگر مي پرسيد، باز زنش بهانه هاي ديگري
داشت: بپرس ببين چقدر آب بريزم، بپرس ببين چند دانه نخود مي گيرد. بپرس
ببين ...
اين بود كه هيچوقت نمي پرسيد. زنش دو بدستش افتاد: آخه زير آوار بموني
انشاالله. مگه صد دفعه نگفته م نمك ديزي را بپرس بيا؟ يا الله زود
برگرد و بپرس بيا. تا نپرسي در واشدني نيس. ديگه گذشته ها گذشته. مث
دفعه هاي پيش نيس كه بهت رحم كنم و درو باز كنم. ديگه مته به خشخاش
گذاشته م. ميري مي پرسي، يا تا روز قيامت همونجا مي موني؟
مردك خونش را مي ديد كه از نوك بينيش چكه مي كند. صداي زنش را هم مي
شنيد اما خودش را نمي ديد. صداي نفس نفس زدن كس ديگري را هم مي شنيد.
زنش گفت: چرا واستادي؟ گفتم...
حرفش ناتمام ماند. چيزي زنش را عقب كشيد و دست مردي دريچه را – دريچه ي
خانه اش را – بست. مردك خون آلود و كوفته راه بازار ديزي فروش ها را
پيش گرفت و به نخستين ديزي فروش كه رسيد گفت: زنم اندازه ي نمك ديزي را
پرسيد.
ديزي فروش انگشتي به خون سر مردك زد و نگاه كرد ديد خيس است. گفت:
انگار زنده اي!
بعد شديدتر از پيش قهقهه را سر داد و به همسايه پهلو دستيش هي زد:
اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! نگاه كن، آقا رو زنش فرستاده اندازه ي
نمك ديزي رو بدونه. نگفتم؟ .... ها... ها ها.
مثل دفعه ي پيش ديزي فروش ها يكي پس از ديگري به سر مردك ريختند و
خنديدند. سقف بلورين بازار از زور خنده ترك برداشت. چند ديزي جوراجور
از قفسه ها افتاد و خاكشير شد، آخر سر به مرد گفتند: برو به زنت بگو ،
بيش از نيم مشت. كم از يه مشت.»
مردك راه افتاد. بلند بلند اين حرف را تكرار مي كرد كه فراموشش نشود.
بيش از نيم مشت، كم از يه مشت... بيش از نيم مشت، كم از يه مشت. گذارش
از جايي افتاد كه در آنجا خرمن به باد مي دادند. ورد مردك را كه شنيدند
گمان بردند كه روي سخنش با آنها است به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش.
وقت كتك تمام شد، يكدفعه به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر
زنش باشد. دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. خرمن كوبها
گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي بيش از نيم مشت، كم از يه مشت!
مردك گفت: پس چي بگم؟ گفتند، بگو يكي هزار شه، خدا بركت بده.
مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: يكي هزار شه، خدا بركت بده! يكي
هزار شه، خدا بركت بده!
به جماعتي برخورد كه تابوتي روي دوش مي بردند. كسيشان مرده بود. ورد
مردك را كه شنيدند، به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقتي كتك تمام
شد باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد! پيش
خودش گفت: اگه اين دفعه پام به خونه برسه مي دونم چكار كنم، چهار تا بد
و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. عزاداران گفتند: ديگه از اين
غلط ها نكني، نگي يكي هزار شه!
مرد گفت: پس چي بگم؟
گفتند: بگو اول آخري شه. ديديد ديگه نبينيد.
مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!..
اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. به جماعتي رسيد كه عروس به خانه ي
داماد مي بردند.
ورد مردك را كه شنيدند يكي جلو اسب عروس را گرفت و باقي ريختند به سرش
و تا مي خورد زدندش. باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر
زنش باشد. پيش خودش گفت:
اگه پام به خونه برسه، مي دونم چكار كنم. اين دفعه حقشه آش كشك با نون
بيات بخوره. هشت تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. آدمهاي
عروس گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني. نگي ديديد ديگه نبينيد.
مرد گفت: پس چي بگم؟
گفتند: سوت بزن، كلاهت را هوا بينداز، شادي كن، بخند، فرياد بكش، آن
قدر شادي كن كه مردم به حالت حسرت بخورند. يه كم اخم كني واي به حال و
روزگارت. بايد بخندي. بايد شادي كني، بازي كني، مي فهمي؟ مگه نمي بيني
همه شادي مي كنن؟ خوب گوش هات رو باز كن، يه كم اخم كني واي بحالت.
بايد بخندي و شادي كني. مي فهمي كه؟
مردك خون لبهايش را پاك كرد. دندان هاي جلويش را كه در اثر مشت لق شده
بود كند و دور انداخت و گفت: خيلي هم خوب مي فهمم.
سپس راه افتاد. در حاليكه خون سرش از نوك بيني اش چكه مي كرد، اما لب
هايش مي خنديد. خودش شادي مي كرد. فرياد مي زد. اخم نمي كرد. جست و خيز
مي كرد و كلاهش را بهوا مي انداخت. و سوت هم مي زد. وقتي سوت مي زد خون
از دهانش مي جست. وقتي مي خنديد اشك از چشمانش مي پريد. وقتي مي پريد
پاره هاي لباسش بلند مي شد. وقتي كلاهش را بالا مي انداخت از سوراخ وسط
كلاهش آسمان را مي ديد. در اين هنگام به كفتربازي برخورد كه كفترهايش
را رديف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه مي پاشيد كه كفترهاي همسايه
را بگيرد.
كفترها به هواي داد و فرياد مردك پريدند و تا دوردست رفتند. كفترباز
سخت عصباني شد و بكوچه آمد و مردك را تا مي خورد كتك زد. بسر مردك زد
كه همه ي اين كارها زير سر زنش است.
پيش خود گفت: منو مسخره خودش كرده، مي دونه كه همه چيز زندگيش از منه.
نمي خواد كاريم بكنه همين جوري سر مي دونه. شانزده تا بد و بيراه نثار
زنش كرد و پا شد كه برود.
كفتر باز گفت: ديگه از اين غلط ها نكني!
مردك گفت: پس چي بگم؟
كفتر باز گفت: هيچي نگو. كمرت را خم مي كني، صدات رو ميبري، كلاهت رو
محكم مي چسبي، نفس هم نمي كشي، دست و پاتو جمع مي كني، پاورچين پاورچين
از كنار ديوار راه مي ري. نفس هم نمي كشي. مي فهمي كه!
مردك گفت: مي فهمم! خيلي هم خوب مي فهمم. كمرم باس خم بشه صدام بريده،
كلاهم رو محكم مي چسبم، نفس هم نمي كشم از كنار ديوار يواشكي رد ميشم،
مث اينكه نيستم. و راه افتاد. كمرش خم شده بود و نفسش بريده.
و... اين دفعه پي در پي مي گفت: همه ي اين كارها زير سر زنمه... همه ي
كارها زير سر زنمه... به جماعتي برخورد كه جلو دكان جواهر سازي جمع شده
بودند. وقت ظهر، روز روشن دكانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوي دزد
بودند.
مردك را كه با آن حال ديدند، دزدش پنداشتند آنقدر كتكش زدند كه نگو.
خون خوشرنگ مردك از نوك بينيش چكه مي كرد. سي و دو تا بد و بيراه نثار
زنش كرد و خواست كه برود، گفتند:
اگر تو دزد نيستي نبايد اين جوري راه بري – پس از آنكه جيب هايش را
نگاه كرده، سر و وضعش را ديده بودند، او را ديوانه پنداشته بودند. مردك
گفت: پس چكار كنم؟
گفتند: سرتو بالا بگير، كمرت را راست كن و برو. مردك راه افتاد.
سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست كرده بود. از اين حالتش خوشش مي
آمد گويي سالها در جستجوي چيزي بود و حالا آنرا پيدا كرده بود. فكر
كرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در مي آوردم.
در همين فكر بود كه نردباني جلوش سبز شد. نردبان از در خانه اي بيرون
مي آمد و در خانه ي روبرويي وارد مي شد.
مردم خم مي شدند كه بگذرند.
مردك خم نشد. نمي خواست اين حالت خوش آيندش را از دست بدهد. راست راست
پيش رفت.
مردم در كارش حيران ماندند. او را ديوانه خواندند. سر مردك سخت خورد به
نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هي پله بود كه از يك در بيرون
مي آمد و در ديگري مي رفت.
مردك بار ديگر پيش رفت. و بار ديگر پيشاني و سرش زخم برداشت. اين كار
چند بار تكرار شد. جماعت مسخره اش كردند، آخر ديوونه، مي خواهي بگويي
يك تنه نردبان باين كلفتي را خواهي شكست و به آن طرف خواهي رفت؟ بيخود
است. خودكشي است، ديوونه! مردك اين حرف ها را از يك گوش مي گرفت و از
گوش ديگر بيرون مي كرد.
زير لب زمزمه اي داشت. ناگهان همه ديدند مردك عقب عقب رفت، رسيد به آخر
كوچه، آنوقت شروع كرد به دويدن. نردبان از حركت نايستاده بود. چند نفري
ايستاده بودند و نگاه مي كردند، مي گفتند: خوب، عجله اي نداريم. مي
ايستيم. وقتي نردبان را بردند مي رويم. حركت نردبان تندتر شد و اين ها
گفتند: آخرها شه. مردك تند مي دويد، اگر بزمين مي خورد هزار تكه مي شد،
رسيد پاي نردبان. جست زد پريد، نردبان زودي بالا رفت، پاي مردك گير كرد
و افتاد به آن طرف به رو. چند نفري از زير نردبان گذشتند و نردبان
ايستاد. مردك خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بيراه نثار زنش كرد و پا
بدو گذاشت.
هياهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردك شنيد: ترو خدا برگرد، اگر
مسلموني نرو، يه نگاه به پشت سرت بكن، قاقات ميديم برگرد!.. مردك دويد
و دويد تا بخانه شان رسيد. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد.
بسرش زد و دو لگد بدر كوبيد آجري از بالا افتاد و سرش بيشتر شكست. چيزي
نگفت. خون رنگينش از نوك بينيش چكه مي كرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش
را گرفت كه آجر رويش بيفتد. مي خواست زنش را تحقير كند. نشان دهد كه او
نمي تواند نگذارد كه شوهرش تحقيرش كند. آجر افتاد دريچه باز شد.
صدايي گفت: كيه؟ مردك گفت منم. زنش گفت: ترو نمي شناسم. مردك گفت:
شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چيه؟
راستي اسمش چه بود؟ اين را ديگر نخوانده بود. زنش هيچوقت اين بهانه را
نياورده بود. فكر كرد كه در گذشته ها چطور صدايش مي زدند. چيزي بيادش
نيامد. وقتي به آن جوان شيك پوش خوش هيكل برخورد، او را «بي سر و پا»
صدا كرد. مي شد گفت اسمش «بي سر و پا» ست؟
اگر اين طور بود پس چرا در بازار ديزي فروش ها او را «خل» گفته بودند؟
نكند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوي آن نردبان تمام
نشدني «ديوانه» اش خوانده بودند! اسمش يادش رفته بود. شايد هم از نخست
نامي نداشته است. كاش اينطور بود، آنوقت آسوده مي شد و بخود مي گفت: خر
ما از كرگي دم نداشت. اما مي دانست كه روزي اسمي داشته است. زنش فرياد
زد: خوب نگفتي اسمت چيه؟ تا نگي در خونه واشدني نيس. رهگذري گفت: اسمتو
مي پرسه؟ اين كه چيزي نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت
كه رهگذر را نگاه كند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: يادم رفته. برم پيدا كنم
برگردم، برگشت كه برود. صداي خنده هايي شنيد. رو برگردانيد. تمام ديزي
فروش ها در چارچوب دريچه جمع شده بودند و قاه قاه مي خنديدند. مردك
بدستش نگاه كرد ديزي دستش بود. خون تويش جمع بود. ديزي را پرت كرد طرف
دريچه. ديزي برگشت و خورد بسر خودش. صداي خنده بلندتر شد.
ديزي فروشي در خانه اش قد برافراشته بود و قنديل خانه را از سقف مي
كند، اين ها همه اش در چارچوب دريچه بود.
مرد زير لب گفت: باشد! و راه افتاد.
تنگ غروب مرد بيرون شهر دم دروازه نشسته بود روي كپه خاكروبه اي و از
آيندگان و روندگان اسمش را مي پرسيد.
حس مي كرد زنجيري را كه بنافش بسته شده از آسمان آويخته اند و ستارگان
در دوردست ها سوسو مي زنند.
ارديبهشت 42
بزریش سفید
شنيدم كه در همين ده خودمان روزي بز حاجي مهدي آقا گر شد و آن را ول
كردند توي صحرا، بعد بره ي خل ميرزا كدخداي ده ديگر، بعد سگ حاجي قاسم
خودمان و بعد هم گوساله ي مشهدي محمد حسن. اين چهار تا وسط بيابان
همديگر را پيدا كردند و رفيق شدند. اينجا و آنجا خوردند و خوابيدند و
حسابي چاق و چله شدند، گري هم رفت پي كارش.
شبي توي مزرعه ي «داشلو» نشسته بودند حرف مي زدند. ديدند از دور
روشنايي مي آيد. بز كه ريش سفيدشان بود گفت: آخ!.. كاشكي قلياني چاق مي
كرديم!..
ديگران گفتند: اين كه كار سختي نيست. آقا سگ آب مي آورد، آقا گوساله
تنباكو، آقا بره آتش، آنوقت قليان را چاق مي كنيم.
آقا بره پاشد رفت دنبال آتش. رفت و رفت و نزديك روشنايي كه رسيد، ديد
اوهو، دوازده تا گرگ دوره زده اند و نشسته اند خودشان را گرم مي كنند.
ترس برش داشت. سلام، عليك السلام! گفتند: رفيق بره، تو كجا و اينجا
كجا؟
بره ترسان گفت: آمدم از شما آتش بگيرم تا براي رفيق بز قليان چاق كنيم.
گرگها گفتند: حالا بيا بنشين، خستگي در كن...
بره رفت و نشست. يكي گفت معطل چه هستيم، ديگران گفتند كه صبر كن، يكي
ديگر هم مي آيد.
آقا بز هر چه صبر كرد ديد آقا بره نيامد. گفت: آقا گوساله تو پاشو برو
ببين آقا بره چه بلائي سرش آمده.
آقا گوساله پا شد آهسته آهسته آمد، نزديك گرگها كه رسيد ديد دوازده تا
گرگ بيچاره آقا بره را وسطشان گرفته اند و نشسته اند. از ترس شروع به
لرزيدن كرد. اما به روي خودش نياورد و سر بره تشر زد: پدر سگ، آمدي
اينجا چكار! آتش بياري يا با آقايان بنشيني و حرف بزني؟ يا الله، پاشو
بيفت جلو، برويم. وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: خونت را كثيف نكن، رفيق. حالا بيا كمي بنشين خستگي در
كن...
گوساله هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست وسط گرگها. يكي گفت كه حالا
ديگر معطل چه هستيم؟ ديگران گفتند كه عجله نكن، رفيق. الان يكي ديگر هم
پيدايش مي شود.
آقا بز باز هر چه صبر كرد از بره و گوساله خبري نشد. گفت: آقا سگ پاشو
برو دنبالشان.
سگ پاشد آمد. نزديك كه رسيد ديد دوازده تا گرگ، آقا بره و آقا گوساله
را دوره كرده اند و نشسته اند حرف مي زنند. از ترس لرزيد و كنده ي
زانوهايش به هم خورد. اما به روي خودش نياورد و تشر زد: آهاي با شما
هستم، بره ، گوساله! مگر رفيق بز شما را براي شب نشيني آقايان فرستاده
كه نشسته ايد و خوش خوش بگو بخند مي كنيد؟ هيچ حيا نمي كنيد؟ پاشيد
بيفتيد جلو برويم، وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: رفيق سگ، بيخودي عصباني مي شوي. اين بيچاره ها گناهي
ندارند. حالا تو هم بيا كمي بنشين خستگي دركن...
آقا سگ هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست كنار رفيقهايش.
آقا بز وقتي كه ديد از سگ هم خبري نشد، خودش پا شد راه افتاد به طرف
روشنايي گرگها. سر راه لاشه گرگي پيدا كرد. شاخ محكمي زد به لاشه و آن
را روي سر بلند كرد. خوشش آمد و همين طوري راه افتاد. نزديك روشنايي كه
رسيد، ديد دوازده تا گرگ رفيقهاي بيچاره اش را دوره كرده اند و نشسته
اند و آب از لب و لوچه هايشان مي ريزد. به سر رفيقهايش تشر زد: آهاي
احمقها شما را دنبال آتش فرستاده بودم يا اين كه گفته بودم برويد
بنشينيد پاي صحبت آقايان؟
گرگها گفتند: عصباني نشو، رفيق بز حالا بيا بنشين كمي خستگي در كن...
بز ديد كه بد جايي گير افتاده رو كرد به گرگها و همه شان را به فحش و
ناسزا بست كه: پدر احمقهاي كثيف! خوب جايي گيرتان آوردم. پدرتان بيست
گرگ به من مقروض بود هفت تايش را خورده ام، يك هم سر شاخهايم است،
باقيش هم شما. جنب نخوريد كه گرفتم بخورمتان!.. آقا سگ بگيرشان!.. فرار
نكنند، ترسوها!..
گرگها تا اين حرفها را شنيدند، دو تا پا داشتند دو تا پاي ديگر هم قرض
كردند و فرار كردند. چنان فرار كردند كه باد به گردشان نمي رسيد. سگ هم
از اين طرف شروع كرد به عوعو كه مثلاً حالا مي گيرمتان و پاره پاره تان
مي كنم.
بز رفيقهايش را برداشت و آمدند سر جايشان. بعد گفت: رفيقها، گرگها امشب
دست از سر ما بر نخواهند داشت، بياييد برويم يك جا پنهان بشويم.
يك درخت سنجد كج و معوج بود. بز بالا رفت و نشست آن بالاي بالا، سگ زير
پاي او، بره زير پاي سگ و گوساله هر چه كرد نتوانست از درخت بالا برود
و آخرش زوركي خودش را به شاخه اي بند كرد.
گرگها پس از مدتي دويدن ايستادند. يكيشان گفت: نگاه كنيد ببينيد چه مي
گويم: بز كجا و گرگ ها را ترساندن و فرار دادن كجا؟ كي تا حال چنين
چيزي شنيده؟ برگرديم پدرشان را دربياوريم.
همه ي گرگها حرف او را قبول كردند و برگشتند. اما هرچه جستجو كردند بز
و رفيقهايش را نتوانستند پيدا كنند. آمدند نشستند پاي درخت سنجد كه
مشورتي بكنند و فالي بگيرند. يكيشان فالگير هم بود. خواست فالي بگيرد و
محل بز و رفيقهايش را پيدا كند كه يك دفعه آقا گوساله لرزيد و ول شد و
افتاد روي سرگرگها. بز تا ديد كار دارد خراب مي شود، داد زد: رفيق
گوساله، اول آن فالگير پدر سوخته را بگير كه فرار نكند. زود باشيد
بجنبيد رفيقها!.. بگيريديشان!..
گرگها باز چنان فرار كردند كه باد هم به گردشان نمي رسيد.
بز گفت: من مي دانم كه گرگها باز هم خواهند آمد. بياييد كاري بكنيم.
آنوقت زمين را چال كرد و آقا سگ را خاك كرد و گفت كه فلان وقت فلان جور
مي كني. رويش هم چند تايي آجر سوخته و شكسته چيد و گفت كه: رفيقها،
اينجا را ما مي گوييم «پير مقدس قاقالا».
از اين طرف گرگها در حال فرار به روباه برخوردند. روباه گفت: كجا با
اين عجله؟
گفتند: از دست بز فرار مي كنيم. مي خواست ما را بخورد.
روباه گفت: سرتان كلاه گذاشته. بز كجا و خوردن گرگ كجا؟ برگرديد برويم.
مي دانم چكارش بكنم.
روباه آنقدر گفت كه گرگها دل و جرأت پيدا كردند و برگشتند. بز از دور
ديد كه روباه افتاده جلو و گرگها را مي آورد. از همان دور فرياد زد:
آهاي روباه، الباقي قرضت را مي آوري؟ مرحوم بابات بيست وچهار گرگ به من
مقروض بود. يكي دو هفته پيش دوازده تايش را آوردي خوردم، مثل اين كه
حال هم دوازده تاي ديگر را آورده اي. آفرين!.. آفرين!..
گرگها گفتند: روباه نكند ما را به پاي مرگ مي كشاني؟
روباه گفت: ابلهي گفت و احمقي باور كرد. مگر نمي بينيد اين حقه باز
دروغ سر هم مي كند؟
بز گفت: روباه، اگر تو راست مي گويي بيا به اين «پير مقدس قاقالا» قسم
بخور، تا قبول كنم كه به من مقروض نيستي و از تودست بردارم.
روباه يكراست رفت سر «مزار» و گفت: اگر دروغ بگويم اين «پير» مرا غضب
كند.
روباه تا اين حرف را زد آقا سگ از توي چاله جست زد و بيخ گلوي روباه را
گرفت و خفه اش كرد. گرگها باز فرار كردند و رفتند به جاي خيلي دوري.
در اين وقت ديگر داشت صبح مي شد. بز گفت: رفيقها، نظر من اين است كه هر
كس برگردد به خانه ي خودش والا جك و جانورها راحتمان نمي گذارند.
همه حرف بز را پسنديدند و برگشتند سر خانه و زندگي اولشان.
دو گربه روي ديوار
يكي از شبهاي تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاريك تاريك
بود. نصف شب بود. سوسكها آواز مي خواندند. صداي ديگري نبود. گربه ي
سياهي از آن طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود، بو مي كشيد و
سلانه سلانه مي آمد.
گربه ي سفيدي هم از اين طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود،
بو مي كشيد و سلانه سلانه مي آمد.
اينها آمدند و آمدند، و درست وسط ديوار كله هاشان خورد به هم. هر يكي
يك « پيف ف!..» كرد و يك وجب عقب پريد. بعد نشستند و به هم زل زدند.
فاصله شان دو وجب بيشتر نبود. دل هردوشان « تاپ تاپ» مي زد. لحظه اي
همين جوري نشستند. چيزي نگفتند. لنديدند و نگاه كردند. آخرش گربه ي
سياه جلو خزيد. گربه ي سفيد تكاني خورد و تند گفت: مياوو!.. جلو نيا!..
گربه ي سياه محل نگذاشت. باز جلو خزيد. زير لب لند لند مي كردند. فاصله
شان يك وجب شده بود. گربه ي سياه باز هم جلوتر مي خزيد. گربه ي سفيد
ديگر معطل نشد. تند پنجولش را انداخت طرف گربه ي سياه، زد و گوشش را
پاره كرد. بعد جيغ زد: مياوو!.. پيف ف!.. احمق نگفتم نيا جلو؟..
گربه ي سياه هم به نوبه ي خود فرياد كرد: پاف ف!..
اما او نتوانست حريفش را زخمي كند. خيلي خشمگين شد. كمي عقب كشيد و
سرپا گفت: مياوو!.. راه بده من بروم. اگرنه هر چه ديدي از چشم خودت
ديدي!
گربه ي سفيد قاه قاه خنديد، سبيلهايش را ليسيد و گفت: چه حرفهاي خنده
داري بلدي تو! راه بدهم بروي؟ اگر راه دادن كار خوبي است، چرا خودت راه
نمي دهي من بروم آن سر ديوار؟
گربه ي سياه گفت: گفتم راه بده من بگذرم، بعد تو بيا و هر گوري مي
خواهي برو.
گربه ي سفيد بلندتر خنديد و گفت: اين دفعه اگر حرفم را گوش نكني، يك
لقمه ات خواهم كرد.
گربه ي سياه عصباني شد و يكهو فرياد زد: ميااوو!.. برگرد برو پشت بام!
راه بده من بروم! موش مردني!..
گربه ي سفيد به رگ غيرتش برخورد. خنده اش را بريد. صدايش مي لرزيد.
فريادي از ته گلو برآورد:مياووو!.. گفتي موش؟.. احمق!.. پيف ف!..
بگير!.. پيف ف ف!..
باز پنجولش را طرف گربه ي سياه انداخت. گربه ي سياه اين دفعه جاخالي
كرد و زد بيني او را پاره كرد. خون راه افتاد. حالا ديگر نمي شد جلو
گربه ي سفيد را گرفت. پشتش را خم كرد. موهاش سيخ شد. طوري سر و صدا راه
انداخت كه سوسكها صداشان را بريدند و سراپا گوش شدند.
يك گل سرخ كه داشت باز مي شد، نيمه كاره ماند. ستاره ي درشتي در آسمان
افتاد.
گربه ي سفيد با خشم زيادي گفت: مياوو!.. مگر نشنيدي كه گفتم برگرد عقب،
راه بده من بروم؟.. موش سياه مردني!..
اكنون نوبت گربه ي سياه بود كه بخندد. خنديد و گفت: اولش كه موش بيشتر
سفيد مي شود تا سياه. پس موش خودتي. دومش اين كه زياد هم سر و صدا راه
نينداز كه آدمها بيدار مي شوند و مي آيند هر دوتامان را كتك مي زنند.
من خودم از سر و صدا نمي ترسم و عقب گرد هم نمي كنم. همين جا مي نشينم
كه حوصله ات سر برود و برگردي بروي پي كارت. گربه ي سفيد كمي آرام شد و
گفت: من حوصله ام سر برود؟ دلم مي خواهد ظهري تو آشپزخانه ي حسن كله پز
بودي و مي ديدي كه چطور سه ساعت تمام چشم به هم نزدم و نشستم دم لانه ي
موش.
گربه ي سياه ديگر سخني نگفت. آرام نشسته بود و نگاه مي كرد. گربه ي
سفيد هم نشست و چيزي نگفت. صداي گريه ي بچه اي شنيده شد. بعد بچه خاموش
شد. باز صداي سوسكها بود و خش و خش گل سرخ كه داشت باز مي شد. دو دقيقه
گربه ها تو چشم هم زل زدند هيچيك از رو نرفت. اما معلوم بود كه صبرشان
تمام شده است. هر يك مي خواست كه ديگري شروع به حرف زدن كند.
ناگهان گربه ي سفيد گفت: من راه حلي پيدا كردم.
گربه ي سياه گفت: چه راهي؟
گربه ي سفيد گفت: من كار واجبي دارم. خيلي خيلي واجب. تو برگرد برو آخر
ديوار، من بيايم رد بشوم بعد تو برو.
گربه ي سياه خنده اش گرفت و گفت: عجب راهي پيدا كردي! من خود كاري دارم
بسيار واجب و بسيار فوري. نيم ثانيه هم نمي توانم معطل كنم.
گربه ي سفيد پكر شد و گفت: باز كه تو رفتي نسازي! گفتم كار واجبي دارم،
قبول كن و از سر راهم دور شو!..
گربه ي سياه بلندتر از او گفت: مياوو! مگر تو چي مني كه امر مي كني؟
حرف دهنت را بفهم!..
گربه ي سفيد لنديد، پا شد و داد زد: مياوو!.. من حرف دهنم را خوب مي
فهمم. تو اصلا گربه ي لجي هستي. من بايد بروم خانه ي حسن كله پز. آنجا
بوي كله پاچه شنيده ام. حالا باز نفهميدي چه كار واجبي دارم؟
گربه ي سياه لنديد و گفت: مياوو!.. تو فكر مي كني من روي ديوارهاي مردم
ول مي گردم؟ من هم آن طرفها بوي قرمه سبزي شنيده ام و خيلي هم گرسنه
هستم. اگر باز هم سر راهم بايستي، همچو مي زنم كه بيفتي پايين و مخت
داغون بشود.
گربه ي سفيد نتوانست جلو خود را بگيرد و داد زد: مياوو!.. احمق برو
كنار!.. پيف ف!.. بگير!..
و يكهو با ناخنهايش موي سر گربه ي سياه را چنگ زد. موها تو هوا پخش شد.
هر دو شروع كردند به « پيف پيف» و افتادند به جان هم و بد و بيراه بر
سر و روي هم ريختند.
گربه ها سرگرم دعوا بودند كه كسي از پاي ديوار آب سردي روشان پاشيد. هر
دو دستپاچه شدند. تندي برگشتند و فرار كردند.
هر كدام از راهي كه آمده بود فرار كرد و پشت سر هم نگاه نكرد.
● سرگذشت دومرول ديوانه سر
چند كلمه مقدمه درباره ي افسانه هاي قديمي
انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي دور و درازي داشتند. از طرف ديگر در
زمان آنها علم آنقدر پيشرفت نكرده بود كه علت همه چيز را براي آنها
معلوم كند. بنابراين انسانهاي قديمي براي همه چيز علتهاي بي اساس و
افسانه اي مي تراشيدند و چون در عمل و زندگيشان نمي توانستند به
آرزوهاي خود برسند، افسانه ها مي ساختند و در عالم افسانه به
آرزوهايشان مي رسيدند.
مثلا زرتشتيان چون نمي دانستند كه دنيا و آدمها از كجا پيدا شده اند،
افسانه هايي ساختند و معتقد شدند كه دنيا را دو خدا آفريده: يكي اهريمن
كه تاريكي، بدي، ناخوشي، خشكسالي و ديگر چيزهاي زيان آور را درست كرده.
ديگري هرمزد كه روشنايي، نيكي، تندرستي، خرمي و بركت و ديگر چيزهاي خوب
را به وجود آورده. و چون راه علمي و عملي از بين بردن بديها را نمي
دانستند مي گفتند كه خداي خوب و خداي بد هميشه با هم مي جنگند و ما هم
بايد با انجام دادن كارهاي خوب، خداي خوب را كمك كنيم تا او بر خداي بد
غلبه كند. و مي گفتند اين غلبه حتمي است.
البته آرزوي تمام انسانهاست كه روزي از روي زمين بديها نابود شوند.
زرتشتيان اين آرزو را در افسانه هايشان به خوبي بيان كرده اند. اما
نتوانسته اند يك راه علمي و عملي بيابند و بديها را نابود كنند.
امروز تمام رشته هاي علم به انسان ياد داده است كه هرمزد و اهريمن جز
افسانه چيز ديگري نيستند و فقط انسانها خودشان مي توانند از راههاي
علمي و عملي بديها را از ميان بردارند و به خوشبختي دسته جمعي برسند.
همه ي ملتها براي خودشان افسانه هايي دارند. از ملتهاي يونان و افريقا
و عربستان گرفته تا ايران و هندوستان و چين همه روزگاري از اين افسانه
هاي بي پايه فراوان ساخته اند.
البته هيچكدام از اين افسانه ها از نظر علم ارزشي ندارند. ما فقط با
خواندن آنها مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل ما كنجكاو بوده اند و
مطابق علم خود درباره ي عالم نظر داده اند و مطابق فهم خود براي چيزها
و بديها و خوبيها علت پيدا كرده اند. مثلا قديميها مي گفتند كه زمين
روي شاخ گاو است و هر وقت گاو تنش مي خارد و شاخش را تكان مي دهد، زمين
مي لرزد و زلزله مي شود. مي دانيم كه اين حرف چرند است و زلزله علت
ديگري دارد كه علم به ما آموخته است.
ما با خواندن افسانه هاي قديمي باز مي فهميم كه انسانهاي قديمي هم مثل
ما آرزوهاي بلندي داشته اند و هميشه در پي رسيدن به آرزوهايشان بوده
اند. مثلا افسانه هاي قديمي به ما نشان مي دهد كه بشر از زمانهاي بسيار
قديم آرزو داشته است كه مثل پرنده ها پر بگيرد و به آسمان برود. امروز
بشر به كمك علم به اين آرزويش رسيده است و مي تواند حتي تا كره ي ماه
پرواز كند و در آينده ي نزديكي به ستارگان دورتري هم پرواز خواهد كرد.
يكي ديگر از آرزوهاي قديمي و بزرگ انسان داشتن عمر جاوداني است يا بهتر
بگويم « نمردن» است. در افسانه هاي آذربايجاني، يوناني، ايراني، بابلي
و ديگر ملتها اين آرزو خوب گفته شده است. رويين تن بودن اسفنديار (از
پهلوانان كتاب شاهنامه) حكايت از اين آرزو دارد. در يكي از افسانه هاي
بابلي پهلواني به نام « گيل گمش» سفر پر زحمتي پيش مي گيرد كه عمر
جاوداني به دست آورد. در دل آدمهاي داستانهاي آذربايجان هم اين آرزو
هست.
***
كتاب « دده قورقود» از داستانهاي قديمي آذربايجان است كه از چند سال
پيش به يادگار مانده است. داستانها مربوط به تركان قديمي است كه به
آنها « اوغوز» مي گفتند. قوم اوغوز داراي پهلوانان و سركردگان و دسته
هاي زيادي بود. « دده قورقود» نام پير ريش سفيد اوغوز بوده است كه در
شادي و غصه شريك آنها مي شد و داستان پهلوانيهاي آنها را مي سرود.
« دومرول ديوانه سر» يكي از پهلوانان دلير اوغوز بوده است. در اين كتاب
سرگذشت او را خواهيد خواند كه چطور خواست « مرگ» و « عزراييل» را از
ميان بردارد.
در اين سرگذشت قسمتي از آرزوهاي انسانهاي قديمي خوب گفته شده است. مثلا
نشان داده شده است كه انسانها هميشه از مرگ هراسان بوده اند و مرگ
ناجوانمردانه آنها را درو كرده است و انسانها خواسته اند از مرگ فرار
كنند. باز در اين سرگذشت نشان داده شده است كه اگر انسانها همديگر را
دوست بدارند و خوشبختي خود را در خوشبختي ديگران جستجو كنند، حتي مي
توانند بر عزراييل غلبه كنند و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.
***
من اين افسانه را از زبان اصلي كتاب، يعني تركي، ترجمه كرده ام و بعد
قسمتهاي كوچكي از آن را انداخته ام و قسمتهاي كوچك ديگري به آن افزوده
ام و ساده اش كرده ام كه مناسب حال شما نوجوانان باشد.
باز تكرار مي كنم كه هيچكدام از افسانه هاي قديمي ارزش علمي ندارند و
نبايد اعتقادهاي آدمهاي اين افسانه ها را حقيقت پنداشت. افكار و
گفتگوها و رفتار قهرمانان اين افسانه ها نمي تواند براي ما سرمشق باشد.
ما بايد افكار و گفتگوها و رفتارمان را از زمان و مكان خودمان بگيريم.
ما بايد قهرمانان زمان خودمان را جستجو كنيم و خودمان را در يك زمان و
در يك مكان محدود نكنيم. قرن بيستم زمان ماست و سراسر دنيا مكان ما.
زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده است و كهنه شده است.
ما افسانه هاي قديمي را براي اين مي خوانيم كه بدانيم قديميها چگونه
فكر مي كردند، چه آرزوهايي داشتند، چه اندازه فهم و دانش داشتند و بد و
خوبشان چه بود و بعد آنها را با خودمان مقايسه كنيم و ببينيم كه
انسانهاي امروزي تا كجا پيش رفته اند و چه كارهايي مي توانند بكنند و
بعد هم به انسانهاي آينده فكر كنيم كه تا كجا پيش خواهند رفت و چه
كارهايي خواهند كرد...
سرگذشت دومرول ديوانه سر*Domrol
*
روزي روزگاري ميان قوم اوغوز پهلواني بود به نام « دومرول ديوانه سر».
او را ديوانه مي گفتند براي اينكه در كودكي نه گاو نر وحشي را كشته بود
و كارهاي بزرگ ديگري نيز كرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي
درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور مي كرد كه از پل او
بگذرند. از هر كه مي گذشت سي« آخچا»** مي گرفت و هر كه خود داري مي كرد
و مي خواست از راه ديگري برود، كتكي حسابي نوش جان مي كرد و چهل آخچا
مي پرداخت و مي گذشت.
** پول نقره
شما هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي كرد؟
او خودش مي گفت كه: مي خواهم پهلوان پرزوري پيدا شود و از فرمان من
سرپيچي كند و با من بجنگد تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در
سراسر جهان بر سر زبانها بيفتد.
دومرول چنين دلاوري بود.
روزي طايفه اي آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان جواني
بود كه به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان سپرد.
فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي مي گفت: « واي، فرزند!..» و
مويش را مي كند. ديگري مي گفت: « واي، برادر!..» و خاك بر سر مي كرد.
همه مي گريستند و شيون مي كردند و نام آن دلاور را بر زبان مي آوردند.
ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد. عصباني
شد و فرياد زد: آهاي، بدسيرتها! چرا گريه مي كنيد؟ اين چه ناله و زاري
است كه در كنار پل من راه انداخته ايد؟
بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. ما جوان دلاوري
داشتيم كه همين امروز مرد، از ميان ما رفت. به خاطر او گريه مي كنيم.
دومرول ديوانه سر شمشيرش را كشيد و فرياد زد: آهاي، كي او را كشت؟ كي
جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟
بزرگان گفتند: پهلوان، كسي او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و
عزراييل كه بالهاي سرخ رنگي دارد ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را
گرفت.
دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد برآورد: عزراييل كيست؟ من عزراييل
مزراييل نمي شناسم. خداوندا، ترا سوگند مي دهم عزراييل را پيش من بفرست
و چشم مرا بر او بينا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگي ام را
نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا عزراييل باشد ديگر
ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد.
دومرول اين سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.
خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي
اين ديوانه ي بدسيرت چه سخنان كفرآميزي گفت؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به
جا نمي آورد و مي خواهد در كارهاي من دخالت كند و اين همه بر خود مي
بالد.
عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش
برگردد و بداند كه مرگ يعني چه.
خداوند گفت: اي عزراييل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و
بترسانش و جانش را بگير و پيش من بياور.
عزراييل گفت: هم اكنون پيش دومرول مي روم و چنان نگاهي بر او مي اندازم
كه از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران شود...
***
دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش
گرم صحبت بود. از شكار شير و پلنگ و پهلوانيهاشان گفتگو مي كردند. و
نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي كردند. ناگهان عزراييل پيش
چشم دومرول ظاهر شد. كسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود.
پيرمردي بدصورت و ترسناك كه شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان
كورمكوري اش تا قلب راه پيدا مي كرد.
دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه
افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فرياد برآورد. حالا نگاه كن ببين چه گفت.
گفت: اي پير ترسناك، كيستي كه دربانانم نديدندت، نگهبانانم نديدندت؟
چشمانم را تيره و تار كردي و دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش
سفيد، بگو ببينم كيستي كه لرزه بر تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر
زمين افكندي؟ آهاي، پير كورمكوري، بگو اينجا چه كار داري؟ وگرنه بلند
مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم كه تا دنيا باشد در داستانها
بگويند.
دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود كه سبيلهايش را مي جويد و با دستش
قبضه ي شمشيرش را مي فشرد. پهلوانان ديگر ساكت نشسته بودند و يقين
داشتند كه پيرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.
وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه ي
بدسيرت! از ريش سفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي پهلوانان سياه مو
بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوري ام نيز خوشت نيامد،
ها؟ بدان كه خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را
گرفته ام و مادران و شوهران بسياري را سياهپوش كرده ام...
از كسي صدايي برنمي آمد. دهن دومرول كف كرده بود. مي خواست هر چه زودتر
پيرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش
كند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، پيرمرد! اسمت را بگو ببينم كيستي. والا
بي نام و نشان خواهمت كشت... من ديگر حوصله ي صبر كردن ندارم.
عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من كي هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت
هست كه بر خود مي باليدي و مي گفتي اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي
كشمش و جان مردم را خلاص مي كنم؟
دومرول گفت: باز هم مي گويم كه اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش را
خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.
عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را
بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و جدال داري؟
دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل
سرخ بال تويي؟
عزراييل گفت: آره، منم.
دومرول گفت: پس بالهايت كو، بدبخت!
عزراييل گفت: من هزار شكل دارم.
دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو مي گيري، ناجوانمرد؟
عزراييل گفت: راست گفتي. اكنون نيز نوبت تست!
دومرول فرياد زد: بدفطرت، ترا در آسمان مي جستم در زمين به چنگم
افتادي. حالا به تو نشان مي دهم كه چگونه جان مي گيرند.
دومرول اين را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان،
نگهبانان، درها را ببنديد، خوب مواظب باشيد كه اين بدفطرت فرار نكند!
آنوقت شمشيرش را كشيد و بلند كرد و به عزراييل هجوم كرد. عزراييل كبوتر
شد و از روزنه ي تنگي بيرون پريد و ناپديد شد. دومرول دست بر دست زد و
قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد كه عزراييل از ضرب شمشيرم
ترسيد و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به
سوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد پهلوانانم!..
دنبالش خواهيم كرد و قسم مي خورم كه تا او را شكار شاهينم نكنم آسوده
نگذارمش.
چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول
ديوانه سر شاهين شكاري اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراييل اسب مي
تاخت. هر كجا كبوتري ديد شكار كرد اما عزراييل را پيدا نكرد. در بازگشت
تنها شد. از بيراهه مي آمد كه مگر عزراييل را گير آورد. كنار گودالي
رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي آمد
كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سياه
موي دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر
سينه ي سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهاي دومرول ديوانه سر، اكنون
چه مي گويي؟ حالا كه دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي كشي و
پهلواني نمي كني؟
دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين ناجوانمرد نمي
دانستم. نمي دانستم كه با راهزني جان مي گيري و از پشت خنجر مي زني...
آهاي!..
عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي داري بگو كه داري نفسهاي
آخرت را مي كشي.
دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود كه
هزار شكل دارد و با راهزني جان مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول
آن پهلوان آزاده اكنون حال پريشاني داشت و دل در سينه اش مي تپيد و نمي
خواست بميرد. مي خواست مرگ نباشد و زندگي باشد و زندگي پر از شادي باشد
و شادي براي همه باشد و او شادي را براي ديگران فراهم كند، چنان كه پيش
از اين براي قوم خودش جانفشاني كرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين
خود آورده بود.
آخر گفت: عزراييل يك لحظه مهلت بده. گوش كن ببين چه مي گويم: در سرزمين
زيباي ما كوههايي است بزرگ و سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند كه
حتي تير پهلواني مثل من به نوك آن نمي تواند برسد. در دامنه ي اين
كوهها، ما باغهاي فراواني داريم پر درخت. و درخت مو در اين باغها
فراوان است. و اين موها انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و
چه پاك و تميز. انگورها را مي چلانيم و خمها را از آبش پر مي كنيم و
منتظر مي مانيم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي
شويم و بيخود مي شويم و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم كه شير
بيشه از ترس مي لرزد و مو بر اندامش راست مي شود. من نيز از آن شراب
خوردم و بيخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نيامد. والا
پهلواني ملولم نكرده، از زندگي سير نشده ام و از مرگ بدم مي آيد و نمي
خواهم بميرم، مي خواهم باز هم زندگي كنم، باز هم جوانمردي كنم، نيكي
كنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و
برو جان آنهايي را بگير كه بدند و بدي مي كنند و خوشبختي را در بيچارگي
ديگران جستجو مي كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي
آورند. برو!.
عزراييل گفت: حرفهاي بيخود مي زني بدسيرت!.. از التماس و خواهش تو نيز
بوي كفر مي آيد. يكي هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق
عاجزي هستم و كاري از دستم ساخته نيست. من فقط فرمان خداوند را اجرا مي
كنم.
دومرول گفت: پس جان ما را خداوند مي گيرد؟
عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست.
دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي كه خود را قاتي مي كني؟ از پيش
چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.
عزراييل از سينه ي دومرول برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد
او مي فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگي مي كرد و پاي عزراييل ضربه هاي
قلب او را حس مي كرد و گرمي اش را مي فهميد.
دومرول ديوانه سر پاي شكسته اش را دراز كرد و خون پيشاني اش را پاك كرد
و گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي، در كجايي. بيخردان بسياري در
آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه
تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر هم جانم را مي گيري خودت
بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..
عزراييل گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي كفر مي آيد،
خلاصي نخواهي داشت!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي عزراييل،
اين كارها به تو نيامده. بگو دومرول جان ديگري پيدا كند و به من بدهد و
تو ديگر جان او را مگير.
عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نيست.
خداوند گفت: عزراييل، تو ديگر در كارهاي من دخالت نكن.
عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر
بتواني جان ديگري پيدا كني كه عوض جان خودت به من بدهي، با تو كاري
نخواهم داشت.
دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته اش ايستاد و
گفت: ديدي عزراييل، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش پدر پيرم. او
خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد كرد.
دومرول ديوانه سر پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير
دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتي دومرول را با سر و صورت خونين
ديد، فرياد برآورد و گفت: فرزند، اين چه حالي است؟ اسبت كجا مانده؟ اين
كيست كه چنين چشم بر من مي دوزد؟
دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم
آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد كه از
آسمانهاي بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم
گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. اكنون پدر، تو جانت را
به عزراييل مي دهي كه مرا ول كند و يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي
و « واي، فرزند!..» بگويي؟ كدام را مي خواهي پدر؟ زودتر بگو كه وقت
زيادي نداريم.
دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز
آمده اسب رميده ي او را ديده بودند كه تك و تنها از راه رسيد و دومرول
را نياورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون مي ديدند كه پهلوان
شكسته و زخمي پيش پدرش ايستاده است.
پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر گوشه، اي پسر، اي
پهلواني كه در كودكي ات نه گاو نر وحشي را كشتي، تو ستون خانه و زندگي
مني! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني! من نمي گذارم تو بميري.
اين كوههاي سياه بلند كه روبرو ايستاده اند، مال من است، اگر عزراييل
مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم، اسبهاي
گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر
گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سيم
لازم دارد مي دهمش، اما فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از آنها
نمي توانم چشم پوشي كنم.
دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من جانت را مي خواهم، مي دهي
يا نه؟
دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربانتر از من مادرت را داري. برو پيش
او.
عزراييل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست
نگهدار، ناجوانمرد!.. مي رويم پيش مادرم.
رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر،
نمي پرسي كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟
مادرش ناله كنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده؟
دومرول گفت: مادر، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي بلند پر كشيد و فرود
آمد و برسينه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم
جانش را خواستم كه عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو مي
خواهم، مادر. جانت را به من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي
و « واي، فرزند!..» بگويي؟.. مادر، چه مي گويي؟
مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، اي فرزند،
اي نور چشم، اي كه نه ماه در شكمم زندگي كردي، اي كه شير سفيدم را
خوردي، كاش در قلعه هاي بلند و برجهاي دست نيافتني گرفتار مي شدي مي
آمدم زر و سيم مي ريختم و نجاتت مي دادم. اما چه كنم كه در جاي بدي گير
كرده اي و من پاي آمدن ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از
جانم نمي توانم چشم بپوشم. چاره اي ندارم...
مادر دومرول نيز جانش را دريغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل پيش آمد
كه جانش را بگيرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!..
يك لحظه امان بده، بي مروت!..
عزراييل ريشخندكنان گفت: پهلوان، حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي كه هيچ
كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح
خودت است.
دومرول گفت: مي خواهي حسرت به دلم بماند؟
عزراييل گفت: حسرت چه كسي؟
دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برويم آنها را به
همسرم بسپارم، آنوقت هر چه مي خواهي با من بكن.
دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر دومرول دو پسرش را روي
زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و نوازششان مي كرد و بچه ها با مشت
به پستانهاي پر مادرش مي زدند و نفس زنان شير مي خوردند و چشمانشان مي
خنديد.
دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادي و حسرت
لبريز شد. زنش تا دومرول را ديد، پسرانش را بر زمين نهاد و فرياد
برآورد و از گردن دومرول آويخت و گفت: اي دومرول، اي پشت و پناه پهلوان
من، اين چه حالي است؟ تو كه هيچوقت دلتنگي نمي شناختي، تو كه شكست يادت
نمي آيد، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني؟.. پسرانت را تماشا كن...
دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روي پوست آهو غلت مي خوردند و
يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي كشيدند و صدا برمي آوردند و
چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد.
دومرول لحظه اي تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و
اي مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها
فرود آمد و ناجوانمردانه روي سينه ام نشست و خواست جان شيرينم را
بگيرد. پيش پدر پيرم رفتم، جانش را نداد، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را
نداد. گفتند: زندگي شيرين است و جان عزيز، نمي توانيم از آنها چشم پوشي
كنيم. اكنون، اي زن، اي مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو
بسپارم. كوههاي سياه بلندم ييلاقت باد! آبهاي سرد سردم نوش جانت باد!
اسبهاي گردنفراز زيادي در طويله ها دارم، مركبت باد! خانه هاي پرشكوه
زرينم سايه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان
بيشماري در آغل دارم، مركبت باد! اي زن، اي مادر فرزندانم، بعد از من
با هر مردي كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسي كن اما دل فرزندانم
را مشكن، پيش تو امانت مي گذارم و مي روم...
عزراييل پيش آمد: دومرول بيحركت ايستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و
ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست نگهدار!..
هنوز من هستم و نمي گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بميرد و
جواني و پهلواني پسرانش را نبيند.
آنوقت رويش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: اي دومرول، اي شوهر، اي پدر
پهلوان پسرانم، اين چه حرفي است كه گفتي؟.. اي كه تا چشم باز كرده ام
ترا شناخته ام، اي كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، اي كه با دلي
پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو
كوههاي سرسبزت را چه مي كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس
از تو آبهاي سرد سردت را چه مي كنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس
از تو زر و سيمت را چه مي كنم؟ فقط به در كفن خريدن مي خورد. پس از تو
اسبهاي گردنفرازت را چه مي كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم.
پس از تو شوهر را چه مي كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. اي مرد اي
پدر پسرانم، جان چه ارزشي دارد كه پدر و مادر پيرت از تو دريغ كردند؟..
آسمان شاهد باشد، زمين شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و
مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم را به تو بخشيدم!..
زن شوهرش را بوسيد، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل آمد و ساكت و آرام
ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول تكان خورد و
نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري كه ما را سياه
بپوشاني؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.
عزراييل دومرول را چنان غضبناك ديد كه جرئت نكرد دست به زن دومرول
بزند. يك قدم دور شد و ايستاد.
دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و
بلند بلند گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي و در كجايي!.. بيخردان
بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ
نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سر راهها
عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سير خواهم كرد، برهنگان را لباس در
تن خواهم كرد، خوشبختي را براي همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم،
اگر مي خواهي جان هر دومان را بگير و اگر نمي گيري جان هر دومان را رها
كن!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل،
اين دو همسر صد و چهل سال ديگر زندگي خواهند كرد، تو برو جان پدر و
مادر دومرول را بگير و برگرد.
عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.
دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشيد و غرق بوسه شان كرد. همه شاد
شدند و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره
كشيدند و زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند و در اين هنگام « دده قورقود»،
پير ريش سفيد قوم اوغوز، پيش آمد و در شادي آنها شريك شد و احوال
دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان
بخوانند و بدانند و درس بياموزند.
● قصه ي آه
يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي
خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد
بگوييد برايتان بخرم.
يكي گفت: پيراهن.
يكي گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش
رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه
كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم
در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟
آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي
است. زد به موهايش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را
ببرم.
تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت
خوب، بيا از اين كار بگذر.
آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل
و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.
چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد
و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد.
آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟
دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.
فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر،
دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن.
دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي
كند. خورد و خوراك هم فراوان است.
خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير
كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را
دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه
بخوري؟
دختر گفت: يك استكان چايي.
خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت
نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
دختر گفت: خوب.
فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر
پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود
را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد
كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف
او مي آيند.
پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟
آه گفت: بلي آقا.
جوان پرسيد: چايش را خورده؟
آه گفت: بلي آقا. و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و
گفت: تو كيستي؟
جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟
جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را
نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.
صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند
مي آييم صبحانه بخوريم.
نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد
كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل
هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود،
نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر
كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر
كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي
چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد.
دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.
دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن
خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر
توي بازار بفروش.
آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي
كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند.
عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده
اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس
سياه مي پوشيم.
دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج
دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي
برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط
گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي
ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني
رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه
به چهارميخ كشيده شده بود.
دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟
پسر گفت: نه.
دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا
نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر
را قاتي هم كرد.
دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست
بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب
زد.
دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم،
مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد
كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر
من بيا تا خوابم را بگويم.
از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه
توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را
باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.
چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد:
حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟
خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر
گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.
پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش
را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده
بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است.
گفت: باز كنيد.
دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به
حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه
كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.
يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد
دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر
گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.
دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت:
من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن
خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد
چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي
زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او
را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.
روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو
اژدها كه بخوردم.
خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.
دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك
كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.
همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد
و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت
بيرون بيايي.
هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در
بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي
نشستند به صحبت كردن.
از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر
دختر بيچاره چه آمد.
كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري
مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت
پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و
شوهر بشويد.
دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.
دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر
گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه
كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند.
رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي
خوابد.
دختر گفت: باشد.
نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر
آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم
آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته
بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را
زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت:
چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص
بشوم.
بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به
خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك
پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش
را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي
بدنت سرد است؟
زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.
فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.
نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او
دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد.
دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.
پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته
اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد.
رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم
ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد.
عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده
بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را
گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و
ثروت من مال تو باشد.
دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.
تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا
خوابيده؟
آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.
آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي
روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.
سيز ساغ من سلامت
● گرگ و گوسفند
روزي بود، روزگاري بود. گوسفند سياهي هم بود. روزي گوسفند همانطوري كه
سرش زير بود و داشت براي خودش مي چريد، يكدفعه سرش را بلند كرد و ديد،
اي دل غافل از چوپان و گله اش خبري نيست و گرگ گرسنه اي دارد مي آيد
طرفش. چشم هاي گرگ دو كاسه ي خون بود.
گوسفند گفت: سلام عليكم.
گرگ دندان هايش را بهم ساييد و گفت: سلام و زهر مار! تو اينجا چكار مي
كني؟ مگر نمي داني اين كوه ها ارث باباي من است؟ الانه تو را مي خورم.
گوسفند ديد بدجوري گير كرده و بايد كلكي جور بكند و در برود. اين بود
كه گفت: راستش من باور نمي كنم اين كوه ها مال پدر تو باشند. آخر مي
داني من خيلي ديرباورم. اگر راست مي گويي برويم سر اجاق (زيارتگاه)، تو
دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع مي تواني مرا
بخوري.
گرگ پيش خودش گفت: عجب گوسفند احمقي گير آوردم. مي روم قسم مي خورم بعد
تكه پاره اش مي كنم و مي خورم.
دوتايي آمدند تا رسيدند زير درختي كه سگ گله در آنجا افتاده بود و
خوابيده بود و خواب هفت تا پادشاه را مي ديد، گوسفند به گرگ گفت: اجاق
اينجاست. حالا مي تواني قسم بخوري.
گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پريد و گلويش را
گرفت..
● موش گرسنه
روزي بود، روزگاري بود. موشي هم بود كه در صحرا زندگي مي كرد. روزي
گرسنه اش شد و به باغي رفت. سه تا سيب گير آورد و خورد. بادي وزيد و
برگ هاي درخت سيب را كند و بر سرش ريخت. موش عصباني شد برگ ها را هم
خورد و از باغ بيرون آمد. ديد مردي سطل آب در دست به خانه اش مي رود.
گفت: آهاي مرد! توي باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگهايش را به سرم
ريخت، آن ها را هم خوردم. الانه تو را هم مي خورم.
مرد گفت: با سطل مي زنم تو سرت، جابجا مي ميري ها!
موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسيد به جايي كه تازه
عروسي داشت آتش چرخانش را مي گرداند. موش گفت: آهاي، عروس خانم! رفتم
به باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم،
مرد سطل بدست را خوردم. الان تو را هم مي خورم.
عروس گفت: با آتش چرخان مي زنم تو سرت كباب مي شوي ها!
موش گرسنه عروس خانم را هم قورت داد و راه افتاد تا رسيد به جايي كه
دخترها نشسته بودند و گلدوزي مي كردند. موش گفت: آهاي دخترها! رفتم به
باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد
سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم. الان هم شماها را مي خورم.
دخترها گفتند با سوزن هايمان چشم هايت را در مي آوريم ها!
موش گرسنه آنها را هم قورت داد و راهش را كشيد و رفت. رفت و رفت تا
رسيد پيش پسرهايي كه تيله بازي مي كردند. گفت: آهاي پسرها! رفتم به باغ
سه تا سيب خوردم. باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل
بدست را خوردم، عروس خانم را خوردم، دخترهاي گلدوز را خوردم. الان شما
را هم مي خورم.
پسرها گفتند: آهاي موش مردني، تيله بارانت مي كنيم، ها!
موش گرسنه پسرها را هم قورت داد و گذاشت رفت. آخر سر رسيد به يك پيرزن.
گفت: آهاي پيرزن! رفتم به باغ سه تا سيب خوردم. باد آمد برگ ها را
ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را
خوردم، دخترهاي گلدوز را خوردم، پسرهاي تيله باز را خوردم. الان تو را
هم مي خورم، نوبت تست.
پيرزن كمي فكر كرد و گفت: ننه جان، من همه اش پوست و استخوانم. تو را
سير نمي كنم. ديشب «دويماج» (غذايي است كه معمولا از نان بيات و پنير
يا روغن درست مي شود. غذاي سرد فقيرانه اي است كه مادرها براي قناعت و
استفاده از خرده نان هاي بياتي كه ته سفره جمع مي شود، درست مي كنند)
روغن درست كرده ام بگذار برم بياورم آن را بخور.
موش گفت: خيلي خوب برو اما زود برگرد.
پيرزن گربه ي براق چاق و چله اي داشت بسيار زبر و زرنگ. رفت به خانه اش
و گربه اش را گذاشت توي دامنش و برگشت و تا رسيد نزديك موش. گفت: بيا
ننه، بگير بخور.
و گربه را ول داد به طرف موش. موش تا چشمش به گربه افتاد در رفت. گربه
دنبالش كرد اما نتوانست بگيردش، موش رفت توي سوراخي قايم شد. گربه دم
سوراخ نشست و كمين كرد. مدتي گذشت و سر و صدا خوابيد. موش اينور و آنور
را نگاه كرد، گربه را نديد خيال كرد خسته شده رفته. يواشكي سرش را از
سوراخ درآورد اما گربه ديگر مجال فرار نداد، چنگالش را زد و موش را
گرفت و شكمش را پاره كرد. آنوقت مرد سطل بدست بيرون آمد، عروس خانم
بيرون آمد. دخترهاي گلدوز و پسرهاي تيله باز بيرون آمدند و هر كدام
براي گربه چيزي آوردند كه بخورد و بيشتر چاق و چله شوددل خواننده ها
شاد و دماغشان چاق!
● پوست نارنج
آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم.
شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من
بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول
ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد
هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم.
ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه
را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه
برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از
جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي
را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من
بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب
تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب
نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر
پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا
نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم.
خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست
نارنج براي ما بياور.»
صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه
حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم،
صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد.
صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف
دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب
است. اما كدام دل درد؟
از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان
آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را
كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را
گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم.
آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به
دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟
نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد.
پرسيدم: كي؟
صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم.
دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا
درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به
منزل من مي آيند، نارنج را ببينند.
قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا
ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته،
بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست
با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي
داد.
قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي
گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم.
من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد
تا كم كم فراموش كند.
از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم
جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي
گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي
گشتم.
مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من
بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در
بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي
داد.
من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا
بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند
صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر
احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد.
پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به
عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند.
روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج
ديده است؟
صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد
اما نگفت.
من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟
باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي
بگويد ولي دهانش باز نمي شد.
من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي
خواهد بگو جانم.
حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه
راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از
لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه
را نگاه مي كرد.
نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم.
كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند
زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه
منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند.
علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا،
اگر نارنج دارد نشان بدهد.
علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد.
راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را
به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان
نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من
دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه
تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي
آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است
كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟
تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را
به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر
دو صفحه كتاب ديده مي شد.
قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن
من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا
آن لحظه پاك فراموش كرده بودم.
چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق
داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او
بگيرد.
ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد
است. مامايي هم مي كند.
ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا
نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از
مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي
گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را
به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه
اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته
لاي صفحه هاي كتابش.
من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي
كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي
را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقــــــا
نارنج ما را برداشته اند.
من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را
برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟
نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده
اي. شايد هم گم كرده باشي.
نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به
خانه نرفتم.
راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست
بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه
مانده بود.
من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه
ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به
كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم.
صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود
و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد.
من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟
لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا
ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست.
من گفتم: پس چكارش كردي؟
علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي
گويد كه پيش من نيست، پس داده ام.
قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است.
من گفتم: پس نصف ديگرش؟
قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر.
قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد
گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از
صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه
بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به
طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم.
باقيش را دادم به دلال اوغلي.
طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به
من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر
فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود.
با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال
اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه
هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود.
وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد
بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست
بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد.
يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه
تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد.
چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون
آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و
ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان
گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد.
***
شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب
قهوه خانه و صاحبعلي مانديم.
مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را
بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك
جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته
بودم.
صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي
خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر
حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است
صاحبعلي؟
صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج
بخرم بياورم، ها؟
من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم.
قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما
نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي
خواهي؟
صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام
مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند.
صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار
بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش
را پر كرده بگيرد.
حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي
توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود.
براي مجموعه ي «آقا معلم گفت»
مرداد ماه 47
● پيرزن و جوجه ي طلايي اش
پيرزني بود كه در دار دنيا كسي را نداشت غير از جوجه ي طلايي اش. اين
جوجه را هم يك شب توي خواب پيدا كرده بود. پيرزن روشور درست مي كرد و
مي برد سر حمامها مي فروخت. جوجه طلايي هم در آلونك پيرزن و توي حياط
كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها مي گشت. از دولت سر جوجه طلايي هيچ
مورچه اي جرئت نداشت قدم به خانه ي پيرزن بگذارد. حتي مورچه سواره هاي
چابك و درشت. جوجه طلايي مورچه ها را خوب و بد نمي كرد. هم جورشان را
نك مي زد مي خورد. از پس گربه هاي فضول هم برمي آمد كه همه جا سر مي
كشند و به خاطر يك تكه گوشت همه چيز را به هم مي زنند.
حياط پيرزن درخت گردوي پرشاخ و برگي هم داشت. فصل گردو كه مي رسيد، كيف
جوجه طلايي كوك مي شد. باد مي زد گردوها مي افتاد، جوجه مي شكست و مي
خورد.
عنكبوتي هم از تنهايي و پيري پيرزن استفاده كرده توي رف، پشت بطريهاي
خالي تور بافته دام گسترده بود و تخم مي گذاشت. پيرزن روزگاري توي اين
بطريها سركه و آبغوره و عرق شاه اسپرم و نعناع پر مي كرد و از فروش
آنها زندگيش را درمي آورد. اما حالا ديگر فقط روشور درست مي كرد.
بطريهاي رنگارنگش خالي افتاده بود.
عنكبوت دلش از جوجه طلايي قرص نبود. هميشه فكري بود كه آخرش روزي
گرفتار منقار جوجه طلايي خواهد شد. بخصوص كه چند دفعه جوجه او را لبه ي
رف ديده بود و تهديدش كرده بود كه آخر يك لقمه ي چپش خواهد كرد. چند تا
از بچه هاي عنكبوت را هم خورده بود. از طرف ديگر جوجه طلايي مورچه هاي
زرد و ريزه ي خانه را ريشه كن كرده بود كه هميشه به بوي خرده ريزي كه
پيرزن توي رف مي انداخت، گذرشان از پشت بطريهاي خالي مي افتاد و براي
عنكبوت شكار خوبي به حساب مي آمدند.
شبي عنكبوت به خواب پيرزن آمد و بش گفت: اي پيرزن بيچاره، هيچ مي داني
جوجه ي پررو مال و ثروت ترا چطور حرام مي كند؟
پيرزن گفت: خفه شو! جوجه طلايي من اينقدر ناز و مهربان است كه هرگز
چنين كاري نمي كند.
عنكبوت گفت: پس خبر نداري. تو مثل كبكها سرت را توي برف مي كني و
خيالهاي خام مي كني.
پيرزن بي تاب شد و گفت: راستش را بگو ببينم منظورت چيست؟
عنكبوت گفت: فايده اش چيست؟ قر و غمزه ي جوجه طلايي چشمهات را چنان كور
كرده كه حرف مرا باور نخواهي كرد.
پيرزن با بي تابي گفت: اگر دليل حسابي داشته باشي كه جوجه طلايي مال
مرا حرام مي كند، چنان بلايي سرش مي آورم كه حتي مورچه ها به حالش گريه
كنند.
عنكبوت كه ديد پيرزن را خوب پخته است، گفت: پس گوش كن بگويم. اي پيرزن
بيچاره، تو جان مي كني و روشور درست مي كني و منت اين و آن را مي كشي
مي گذارند روشورهات را مي بري سر حمامهاشان مي فروشي و يك لقمه نان در
مي آوري كه شكمت را سير كني، و اين جوجه ي پررو و شكمو هيچ عين خيالش
نيست كه از آن همه گردو چيزي هم براي تو كنار بگذارد كه بفروشيشان و
دستكم يكي دو روز راحت زندگي كني و شام و ناهار راست راستي بخوري. حالا
باور كردي كه جوجه طلايي مالت را حرام مي كند؟
پيرزن با خشم و تندي از خواب پريد و براي جوجه طلايي خط و نشان كشيد.
صبح براي روشور فروختن نرفت. نشست توي آلونكش و چشم دوخت به حياط، به
جوجه طلايي كه خيلي وقت بود بيدار شده بود و بلند شدن آفتاب را تماشا
مي كرد.
جوجه طلايي آمد پاي درخت گردو، بش گفت: رفيق درخت، يكي دو تا بينداز،
صبحانه بخورم.
درخت گردو يكي از شاخه هاش را تكان داد. چند تا گردوي رسيده افتاد به
زمين. جوجه طلايي خواست بدود طرف گردوها، داد پيرزن بلند شد: آهاي جوجه
ي زردنبو، دست بشان نزن! ديگر حق نداري گردوهاي مرا بشكني بخوري.
جوجه طلايي با تعجب پيرزن را نگاه كرد ديد انگار اين يك پيرزن ديگري
است: آن چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و
شيرين را نديد. چيزي نگفت. ساكت ايستاد. پيرزن نزديك به او شد و با لگد
آن طرفتر پراندش و گردوها را برداشت گذاشت توي جيبش.
جوجه طلايي آخرش به حرف آمد و گفت: ننه، امروز يكجوري شده اي. انگار
شيطان تو جلدت رفته.
پيرزن گفت: خفه شو!.. روت خيلي زياد شده. يك دفعه گفتم كه حق نداري
گردوهاي مرا بخوري. مي خواهم بفروشمشان.
جوجه طلايي سرش را پايين انداخت، رفت نشست پاي درخت. پيرزن رفت توي
آلونك. كمكي گذشت. جوجه پا شد باز به درخت گفت: رفيق درخت، يكي دو تاي
ديگر بينداز ببينم اين دفعه چه مي شود. امروز صبحانه مان پاك زهر شد.
درخت يكي ديگر از شاخهاي پرش را تكان داد. چند تا گردو افتاد به زمين.
جوجه تندي دويد و شكست و خوردشان. پيرزن سر رسيد و داد زد: جوجه
زردنبو، حالا به تو نشان مي دهم كه گردوهاي مرا خوردن يعني چه.
پيرزن اين را گفت و رفت منقل را آتش كرد. آنوقت آمد جوجه طلايي را گرفت
و برد سر منقل و كونش را چسباند به گلهاي آتش. كون جوجه طلايي جلزولز
كرد و سوخت. درخت گردو تكان سختي خورد و گردوها را زد بر سر و كله ي
پيرزن و زخميش كرد. پيرزن جوجه را ولش كرد اما وقت خواست گردوها را جمع
كند، ديد همه از سنگند. نگاهي به درخت انداخت و نگاهي به جوجه و خودش و
رفت تو آلونكش گرفت نشست.
جوجه طلايي كنج حياط سرش را زير بالش گذاشته، كز كرده بود. گاهي سرش را
درمي آورد و نگاهي به كون سوخته اش مي انداخت و اشك چشمش را با نوك
بالش پاك مي كرد و باز توي خودش مي خزيد. پيرزن چشم از جوجه طلاييش
برنمي داشت.
نزديكهاي ظهر باد برخاست، زد و گردوها را به زمين ريخت. جوجه از سر جاش
بلند نشد. باز باد زد و گردوهاي ديگري ريخت. جوجه طلايي همينجور توي
لاك خودش رفته بود و تكان نمي خورد. تا عصر بشود، گردوها جاي خالي در
حياط پيرزن باقي نگذاشتند. پيرزن همينجور زل زده بود به جوجه طلاييش و
جز او چيزي نمي ديد. ناگهان صدايي شنيد كه مي گفت: اي پيرزن شجاع، جوجه
زردنبو را سر جاش نشاندي. ديگر چرا معطل مي كني؟ پاشو گردوهات را ببر
بفروش. آفتاب دارد مي نشيند و شب درمي رسد و تو هنوز ناني به كف
نياورده اي.
پيرزن سرش را برگرداند و ديد عنكبوت درشتي دارد از رف پايين مي آيد.
لنگه كفشي كنارش بود. برش داشت و محكم پرت كرد طرف عنكبوت. يك لحظه
بعد، از عنكبوت فقط شكل تري روي ديوار مانده بود. آنوقت پيرزن با گوشه
ي چادرش اشك چشمهايش را خشك كرد و پاشد رفت پيش جوجه طلاييش و بش گفت:
جوجه طلايي نازي و مهربان من، گردوها ريخته زير پا، نمي خواهي بشكني
بخوريشان؟
جوجه طلايي بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: دست از سرم بردار پيرزن. به
اين زودي يادت رفت كه كونم را سوختي؟
پيرزن با دست جوجه طلاييش را نوازش كرد و گفت: جوجه طلايي نازي و
مهربان من، گردوها ريخته زير پا. نمي خواهي بشكني بخوريشان؟
جوجه طلايي اين دفعه سرش را بلند كرد و تو صورت پيرزن نگاه كرد ديد آن
چشمهاي راضي و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شيرين باز
برگشته. گفت: چرا نمي خواهم، ننه جان. تو هم مرهمي به زخمم مي گذاري؟
پيرزن گفت: چرا نمي گذارم، جوجه طلايي نازي و مهربان من. پاشو برويم تو
آلونك.
****
آن شب پيرزن و جوجه طلايي سر سفره شان فقط مغز گردو بود. صبح هم پيرزن
پا شد هر چه تار عنكبوت در گوشه و كنار بود، پاك كرد و دور انداخت.
●
تلخون
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
م. اميد
تلخون به هيچ يك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان،
ماه خورشيد، ماه بيگم، ماه ملوك و ماه لقا، شش دختر ديگر مرد تاجر، هر
يك ادا و اطوارهائي داشت، تقاضاهائي داشت. وقتي مي شد كه به سر و صداي
آنها پسران همسايه به در و كوچه مي ريختند. صداي خنده ي شاد و هوسناك
دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراكي و خوش پوشي آنها را همه كس مي
گفت. بدن گوشتالو و شهوانيشان، آب در دهن جوانان محل مي انداخت. براي
خاطر يك رشته منجوق الوان يك هفته هرهر مي خنديدند، يا توي آفتاب مي
لميدند و منجوقهايشان را تماشا مي كردند. گاه مي شد كه همان سر سفره ي
غذا بيفتند و بخوابند. مرد تاجر براي هر يك از دخترانش شوهري نيز دست و
پا كرده بود كه حسابي تنه لشي كنند و گوشت روي گوشت بيندازند. شوهران
در خانه ي زنان خود زندگي مي كردند و آنها هم حسابي خوش بودند. روزانه
يكي دو ساعت بيشتر كار نمي كردند. آن هم چه كاري؟ سر زدن به حجره ي مرد
تاجر و تنظيم دفترهاي او. بعد به خانه برمي گشتند و با زنان تنه لش و
خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر مي گذراندند.
تلخون در اين ميان براي خودش مي گشت. گوئي اين همه را نمي بيند يا مي
بيند و اعتنائي نمي كند. گوشتالو نبود، اما زيبائي نمكيني داشت. ته
تغاري بود. مرد تاجر نتوانسته بود او را به شوهر بدهد. مثل خواهرهايش
لباسهاي جور واجور نمي پوشيد. دامن پيراهنش بيشتر وقتها كيس مي شد، و
همين جوري هم مي گشت. خواهرهايش به كيسهاي لباسش نگاه مي كردند و در
شگفت مي شدند كه چطور رويش مي شود با آن سر و بر بگردد. پدرش هيچ وقت
به ياد نداشت كه تلخون از او چيزي بخواهد. هر چه پدرش مي خريد يا قبول
مي كرد، قبول داشت. نه اعتراضي، نه تشكري، گوئي به هيچ چيز اهميت نمي
دهد. نه جائي مي رفت، نه با كسي حرفي مي زد. اگر چيزي از او مي پرسيدند
جواب هاي كوتاه كوتاه مي داد. خرمن خرمن گيسوي شبق رنگ روي شانه ها و
پشتش موج مي زد. راه كه مي رفت به پريان راه گم كرده ي افسانه ها مي
مانست. فحش مي دادند يا تعريفش مي كردند، مسخره اش مي كردند يا
احترامش، به حال او بي تفاوت بود. گوئي خود را از سرزمين ديگري مي
داند، يا چشم به راه چيزي است كه بالاتر از اين چند و چون هاست.
كارها بر همين منوال بود كه جشني بزرگ پيش آمد. دختران از چند روز پيش
در اين فكر بودند كه چه تحفه ي گرانبهائي از پدرشان بخواهند. مثل اين
كه در اين دنياي گل و گشاد نمي شد كار ديگري يافت. هر كار ديگرشان را
ول كرده بودند و چسبيده بودند به اين يكي كار: چه تحفه اي بخواهند. اما
اين جشن به حال تلخون اثري نداشت. برايش روزي بود مانند هر روز ديگر.
همان مردم، همان سرزمين، همان خانه ي دختران تنه لش و شوهران شهوت پرست
و راحت طلب، همان آسمان و همان زمين. حتي باد توفانزائي هم كه هر روز
عصر هنگام برمي خاست و خاك در چشمها مي كرد، دمي عادت ديرين را ترك
نكرده بود، اين را فقط تلخون مي دانست و حالش تغييري نكرده بود.
يك روز به جشن مانده، مرد تاجر دخترانش را دور خود جمع كرد و برايشان
گفت كه مي خواهد به شهر برود و خريد كند، هر كس تحفه اي مي خواهد بگويد
تا او از شهر بخرد. نخست دختر بزرگ، ماه فرنگ، شروع كرد. اين دختر هر
وقت از پدرش چيزي مي خواست روي زانوي او مي نشست، دست در گردن پدرش مي
انداخت، از گونه هايش بوسه مي ربود و دست آخر سر در بيخ گوش او مي
گذاشت، سينه اش را به شانه ي پدرش مي فشرد و حرف مي زد. اين بار نيز
همين كار را كرد و گفت: من يه حموم مي خوام كه برام بخري، حوضش از طلا،
پاشوره ي حوضش از نقره باشه، از دوشاش هم گلاب بريزه. خودش هم تا عصر
حاضر بشه كه با شوهرم بريم حموم كنيم.
ماه سلطان، دختر دومي، كه عادت داشت دست پدرش را روي سينه ي خود بگذارد
و بفشارد، در حالي كه گريه مي كرد – و معلوم نبود براي چه – گفت: منم
مي خوام يه جفت كفش و يه دس لباس برام بخري. يه لنگه از كفشام نقره
باشه يكيش طلا، يه تار از لباسام نقره باشه يه تارش طلا.
ماه خورشيد، دختر سومي، صورتش را به صورت پدر ماليد و گفت مي خوام دو
تا كنيز سياه و سفيد برام بخري كه وقتي مي خوابم سياه لباسامو درآره،
وقتي هم مي خوام پاشم سفيد لباسامو تنم كنه.
ماه بيگم، دختر چهارمي، لبهايش را غنچه كرد، پدرش را بوسيد و گفت: يه
گردن بند مي خوام كه شبا سفيد شه مثه پشمك، روزا سياه شه مثه شبق، تا
يه فرسخي هم نور بندازه.
ماه ملوك، دختر پنجمي، زودي دامنش را بالا زد و گفت: يه جفت جوراب از
عقيق مي خوام كه وقتي مي پوشم تا اينجام بالا بياد، وقتي هم كه درميارم
تو يه انگشتونه جا بدمش.
ماه لقا، دختر ششمي، كه هميشه اداي دختر نخستين را درمي آورد و اين
دفعه هم درآورد، گفت: يه چيزي ازت مي خوام كه وقتي به حموم ميرم غلامم
بشه، وقتي به عروسي ميرم كنيزم بشه، وقتي هم كه لازم ندارم يه حلقه بشه
بكنم به انگشتام.
مرد تاجر به حرفهاي دخترانش گوش داد و به دل سپرد. اما بيهوده انتظار
كشيد كه تلخون، دخترهفتمي، هم چيزي بگويد. او تنها نگاه مي كرد. شايد
نگاه هم نمي كرد و تنها به نظر مي رسيد كه نگاه مي كند. دست آخر تاجر
نتوانست صبر كند و گفت: دخترم، تو هم چيزي از من بخواه كه برايت بخرم.
دختر رويش را برگرداند. مرد تاجر گفت: هر چه دلت مي خواهد بگو برايت مي
خرم. تلخون چشمهايش درخشيد – اين حالت سابقه نداشت – و با تندي گفت: هر
چه بخواهم مي خري؟ مرد تاجر كه فكر نمي كرد نتواند چيزي را نخرد، با
اطمينان گفت: هر چه بخواهي. همانطور كه خواهرانت گفتند. دختر صبر كرد
تا همه چشم بدهان او دوختند. نخستين بار بود كه تلخون تقاضائي مي كرد.
آن گاه زير لب، گوئي كه پريان افسانه ها براي خوشبختي كسي زير لب دعا و
زمزمه مي كنند گفت: يك دل و جگر! اين را گفت و آرام مثل دودي از ته
سيگاري پا شد و رفت.
خواهرهايش و پدرش گوئي چيزي نشنيده اند و رفتن او را نديده اند،
همانطور چشم به جاي دهان او دوخته بودند و مانده بودند. آخرش مرد تاجر
ديد كه دخترش رفته است و چيزي نگفته است. هيچ كدام صداي او را نشنيده
بودند. تنها ماه لقا، دختر ششمي كه پهلوي راست تلخون نشسته بود، شنيده
بود كه او يواشكي گفته است: يك دل و جگر!
دل و جگر براي چه؟ مگر در خانه ي مرد تاجر خوردني كم بود كه تلخون هوس
دل و جگر كرده باشد؟ مرد تاجر دنبال تلخون رفت. خواهرهايش شروع به
لودگي كردند.
ماه فرنگ، خواهر بزرگتر، به زحمت جلو خنده اش را گرفت وگفت: خواهر
راستي مسخره نيس كه آدم يه عمر چيزي نخواد، وقتي هم كه مي خواد دل و
جيگر بخواد؟ من كه از اين چيزا اقم مي شينه... دل و جيگر ها... ها...
دل و جيگر ... راستي كه مسخره اس ... هاها... ها...
از لبهايش شهوت ديوانه كننده اي الو مي كشيد.
ماه سلطان، خواهر دومي، يقه ي پيراهنش را باز كرد كه باد توي سينه اش
بخورد (بوي عرق آدمي از ميان پستانهايش بيرون مي زد و نفس را بند مي
آورد) و گفت: دل و جيگر ... هاها... ها... راستي ماه لقا جونم تو خودت
شنفتي؟ مسخره است... ها... هاها... ها... هيچ معلوم نيست دل و جيگر رو
مي خواد چكار...
ماه خورشيد، خواهر سومي، به پشت دراز كشيد، سرش را تكان داد موهايش را
بصورتش ريخت و خيلي شهواني گفت: واه... چه حرفها... شما هم حوصله
دارين... بيچاره شوهرهامون حالا تنهائي حوصله شون سر رفته. پاشين بريم
پيش اونا ... پاشين بريم پيش شوهرهامون!
ماه بيگم، خواهر چهارمي، با سر از گفته ي او پشتيباني كرد. ماه ملوك،
دختر پنجمي و ماه لقا، دختر ششمي هم همين حركت را كردند. پاشدند كه
بروند. مرد تاجر را وسط درگاه ديدند. گفت: چيز ديگه نمي خواد. هر چه
گفتم آخه دختر حسابي دل را مي خواهي چكار؟ فقط يك دفعه گفت مي خواهم
داشته باشم. بعدش گفتم خوب گرفتيم كه دل را مي خواهي داشته باشي جيگر
را مي خواهي چكار؟ اون كه همه اش خون است. خون را مي خواهي چكار؟ باز
هم يواشكي گفت مي خواهم داشته باشم، مي خواهم داشته باشم يعني چه؟ به
نظر شما مسخره نيس كه آدم بخواد دل داشته باشه، خون داشته باشه؟
دخترها همآواز گفتند: چرا پدر جان مسخره اس، خيلي هم مسخره اس، براش
شوهر بگير.
مرد تاجر گفت: نمي خواد. ميگه شوهر كردن مسخره اس. اما دوستي مردان
غنيمته.
دختران با شيطنت گفتند: خوب اسمشو ميذاريم دوست. چه فرق مي كنه؟ بعد
زدند زير خنده و يكديگر را نيشگون گرفتند.
پدرشان گفت: ميگه اونا مرد نيستن. حتي شوهراي شما، حتي من...
دخترها با شگفتي گفتند: چطور؟ نيستن؟ ما با چشمامون ديديم...
پدرشان گفت: ميگه اون علامت ظاهريه، مي شنفين؟ ميگه اون علامت ظاهريه،
علامت مردي نيس. من كه سر در نميارم. شما سر در ميارين؟
دختران گفتند: مسخره است. ماه خورشيد آخر از همه گفت: خواهرا، خوب نيس
مغزتونو با اين جور چيزا خسته كنين، خوبه پيش شوهرامون بريم. پدرمون هم
بره شهر برامون چيزهايي رو كه گفتيم، بخره. بريم خواهرا!
مرد تاجر براي ماه فرنگ حمامش را سفارش داد، براي ماه سلطان لباس و كفش
را تهيه كرد، براي ماه خورشيد دو تا كنيز ترگل ورگل كه پستانهايشان
تازه سر زده بود خريد، براي ماه بيگم گردنبندي سفيدتر از پشمك و سياه
تر از شبق بدست آورد، براي ماه ملوك جورابي از عقيق پيدا كرد كه در توي
يك انگشتانه جا مي گرفت، براي ماه لقا يك حلقه از زمرد خريد كه وقتي به
حمام مي رود غلامش باشد، وقتي به عروسي مي رود كنيزش باشد، آن وقت
خواست براي تلخون ته تغاري دل و جگر بخرد. پيش خود گفت: اينو ديگه يه
دقيقه نمي كشه كه مي خرم. براي چيزهاي ديگر زياد وقت صرف كرده بود، يك
ساعت تمام.
نخست به بازارچه اي رفت كه يادش مي آمد زماني در آنجا دل و جگر مي
فروختند، اما هر چه گشت يك دل و جگر فروشي هم پيدا نكرد. در دكانهائي
كه يادش مي آمد وقتي دل و جگر مي فروختند حالا همه اش آينه مي فروختند.
آينه هائي كه يكي را هزارها نشان مي داد، كوچك را بزرگ، زشت را زيبا،
دروغ را راست و بد را خوب. چقدر هم مشتري داشت. پيش خود گفت كه چطور
دخترش از اين آينه ها نخواسته است؟ اگر خواسته بود حالا زودي يكي را مي
خريد و برايش مي برد. حيف كه نخواسته بود.
دو ساعت تمام ويلان و سرگردان توي بازار گشت تا يك دكان دل و جگر فروشي
پيدا كند. بعضي از آنها بسته بود و چيزي نوشته به درشان زده بودند،
مثل: كور خوندي، به تو چه، برو كشكت رو بساب، ديگه از اين شكرخوريها
راه نيندازي...
مرد تاجر هيچ سر در نمي آورد. از يكي پرسيد: اينا چرا بسته ان؟ جواب
شنيد: به تو چه؟ از ديگري پرسيد: اين دل و جگر فروشي ها كي باز ميشن؟
جواب شنيد: برو كشكت رو بساب. باز از سومي پرسيد: چرا اين آقايون بهم
جواب سربالا ميدن، من كه چيزي نميگم! سيلي آبداري نوش جان كرد و جواب
شنيد: ديگه از اين شكرخوريها راه نيندازي...
مرد تاجر ديد كه مسجد جاي اين كارها نيست. دست و پايش را جمع كرد و
رفت. از كجا ديگر مي توانست دل و جگر بخرد؟ از رفيق همكاري پرسيد:
داداش نشنيدي كه تو اين شهرتون يه جائي دل و جگر بفروشند؟
همكارش يكي از آن نگاه هاي عاقل اندر سفيه به مرد تاجر كرد و گفت: ياد
چه چيزها افتاده اي! و تاجر را هاج و واج وسط راه گذاشت و رفت. از جلو
يك قصابي كه رد مي شد از قصاب پرسيد: ممكنه بفرمائين دل و جگر
گوسفنداتونو چيكار مي كنين؟ جواب شنيد: به تو چه! از ترس سيلي خوردن
دنبالش را نگرفت. اگر دنبالش را مي گرفت باز هم سيلي مي خورد. اگر بعد
از اين سيلي خوردن باز هم دنبالش را مي گرفت چكارش مي كردند! مرد تاجر
بي جربزه تر و محافظه كارتر از آن بود كه به اين پرسش ها برسد.
تمام شهر را زير پا گذاشت. چيزي پيدا نكرد. عصر خسته و كوفته در قهوه
خانه اي نشست. كمي نان و پنير، دو تا چائي خورد و به راه افتاد. در اين
فكر بود كه به دخترش چه جوابي خواهد داد. شش دختر ديگرش مي توانستند
خواسته شان را داشته باشند، اما دختر هفتمي، ته تغاري، نمي توانست و
خيلي بد مي شد. مرد تاجر از هيچ چيز سر در نمي آورد. فقط پس از مدتها
فكر اين را دريافت كه تلخون مي دانسته در شهر دل و جگر پيدا نمي شود، و
او و شش دخترش نمي دانسته اند. يكي مي دانست، هفت تاي ديگر نمي دانسته
اند. خوب از كجا مي دانست؟ مرد تاجر اين را هم نمي دانست. اصلا هيچ چيز
نمي دانست. از بس كه خسته بود سر راه كنار ديوار باغي نشست كه خستگي در
كنه. تازه نشسته بود كه صدايي از باغ به گوشش آمد:
- پس همه چيز رو به راه شده و ديگه هيچ دلي نمونده. نه ميشه خريد، نه
ميشه فروخت.
- نه دخترم، ديگه اينجوراهم نيست. اگه خوب بگردي، ميتوني پيدا كني.
مرد تاجر تا اين را شنيد بلند شد و سرش را از ديوار باغ تو كرد و اما
فقط ديد خرگوش سفيدي در باغ هست كه دارد بچه هايش را شير مي دهد.
مرد تاجر فكر كرد هوا به سرش زده، تند راهش را پيش كشيد و رسيد به سر
پيچ كوچه شان، كه ديد پاهايش كند شد. نمي توانست دست خالي به خانه
برود. به دخترش چه جوابي مي داد؟ هيچ وقت اين اندازه عاجز نشده بود.
آهي از ته دل كشيد كه بگويد اگر قدرت اين را داشتم كه به دل و جگر
دسترسي پيدا كنم ديگر غمي نداشتم. ناگاه چيزي مركب از سوز و دود و آتش
جلويش سبز شد: تو كيستي؟ جواب شنيد: آه!
مرد تاجر گفت: آه؟
آه گفت: بلي، چه مي خواهي؟
مرد تاجر گفت: دل و جگر.
آه گفت: دارم، اما به يك شرط مي دهم.
مرد تاجر قد و بالاي ريزه آه را ورانداز كرد. باور نمي كرد كه يك همچو
موجودي حرف بزند و دل وجگر داشته باشد. اما آخر سر دل به دريا زد و
گفت: هر چي باشه، قبول. آه گفت: تلخون را به من بده!
مرد تاجر گفت: همين حالا؟
آه گفت: حالا نه، هر وقت كه دلم خواست مي آيم مي برم. تاجر قبول كرد.
زياد در فكر اين نبود كه اين شرط چه آخر و عاقبتي خواهد داشت. دل و جگر
را گرفت و به خانه آمد.
دخترها كمي پكر شده بودند كه چرا پدرشان اين قدر سهل انگاري مي كند و
آنها را چشم براه مي گذارد. اما وقتي تحفه هاشان را حاضر و آماده
ديدند، ديگر همه چيز از يادشان رفت مگر ور رفتن با آنها و رفتن به پيش
شوهرانشان. تلخون را تا وقت شام نتوانستند پيدا كنند. يكي از شوهر
خواهرها او را ديده بود كه سر ظهري از يك درخت تبريزي بسيار بلند در
وسط باغ خانه شان بالا مي رفت و سخت تعجب كرده بود كه خودش با آن كه
مرد هم بود نميتوانست آن كار را بكند. ديگر كسي از او خبري نداشت.
وقتي همه دور سفره نشسته بودند، تلخون آرام وارد شد و آنها فقط نشستن
او را ديدند. از پدرش نپرسيد كه دل و جگر پيدا كرده است يا نه. گوئي
يقين داشت كه پيدا نكرده است، يا يقين پيدا كرده است. نمي شد گفت به چه
چيز يقين داشت. مرد تاجر دل و جگر او را در بشقابي برايش آورد. تلخون
آنها را گرفت و از اطاق بيرون رفت. دمي بعد صداي شكستن بشقاب را شنيدند
و ديدند كه دختر به اطاق آمد. سينه اش باز و وسط دو پستانش سخت شكافته
بود. تلخون چالاكتر از هميشه پنجره را باز كرد و چشم به در كوچه دوخت.
مرد تاجر داشت حكايت مي كرد كه در شهر چه ديده است. به حكايت آينه فروش
ها كه رسيد آرزو كرد كه اي كاش يكي از دخترانش از آن آينه ها خواسته
بود و آهي كشيد. در همين حال در خانه را زدند. تلخون از پنجره بيرون
پريد. مرد تاجر هراسان به طرف پنجره دويد. بر خلاف انتظارش ديد كه
دخترش با جوان بالا بلندي دم در كوچه حرف مي زند. زود خود را به دم در
رسانيد. خواهران از پنجره سرك مي كشيدند و روي هم خم مي شدند و مي
خنديدند.
جوان گفت: مرا آه فرستاده است كه تلخون را ببرم.
تاجر به دو علت قضيه را از تلخون پنهان كرده بود: يكي اين كه مي ترسيد
دخترش بيشتر غصه بخورد، ديگر اين كه اگر هم او مي گفت تلخون حال و
حوصله ي شنيدن نداشت و اعتنائي نمي كرد كه صحبتهاي او درباره ي چه چيزي
است. اما تلخون گوئي از نخست اين را مي دانست كه حالش تغييري نكرد.
پدرش گفت: من نمي تونم اين كار رو بكنم، من دخترم رو نميدم.
جوان با خونسردي گفت: اختيار از دست تو خارج شده است. اين كار بايد
بشود و دوباره شرط او و آه را به يادش آورد.
مرد تاجر كمي نرم شد و بهانه جويانه گفت: به نظر تو اين مسخره نيست كه
آدم دخترشو دست آدمي بده كه نه مي شناسدش نه اونو جائي ديده؟
جوان گفت: شناسائي تلخون كافي است.
مرد تاجر به تلخون نگريست، تا به حال او را چنين شكفته و سرحال نديده
بود. تلخون سر را به علامت رضا پائين آورد. آخر سر پدر راضي شد. جوان
تلخون را به ترك اسب سفيد رنگش سوار كرد و اسبش را هي زد. تلخون دست در
كمر مرد جوان انداخته، سرش را به پشت او تكيه داد و خودش را محكم به او
چسبانيد. مثل اين كه مي ترسيد او را از دستش بقاپند.
اسب دو به دستش افتاد و به تاخت دور شد.
ماهها و سالها از درياهاي آب و آتش گذشتند، ماهها و سالها دره هاي پر
از ددان خونخوار را زير پا گذاشتند، ماهها و سالها عرق ريختند و از
كوههاي يخ زده و آتش گرفته بالا رفتند و از سرازيري هاي يخ زده و آتش
گرفته پائين آمدند. ماهها و سالها از بيشه هاي تيره و تاريك كه صداهاي
« مي كشم، مي درم» از هر گوشه ي آن به گوش مي رسيد، گذشتند. ماهها و
سالها تشنگي كشيدند و گرسنگي ديدند، ماهها و سالها با هزاران دام و تله
روبرو آمده به سلامت بدر رفتند. ماهها و سالها اژدهاي هفت سر و هزار پا
سر در عقب آنها گذاشتند و نفس آتشين و گند خود را روي آنها ريختند و
عاقبت جرقه هاي سم اسب جوان چشمهاي آنها را كور گردانيد و راه را گم
كردند، هزاران فرسخ به سوي خاور و هزاران فرسخ به سوي باختر راه
سپردند، هزار و يك صحراي خشك و بي علف را كه آتش از آسمان آن ها مي
باريد پشت سر گذاشتند، ليكن تمام اين ها در نظر تلخون به اندازه يك چشم
بر هم زدن طول نكشيد. وقتي چشم باز كرد خود را در باغي پر صفا ديد كه
درختان ميوه از هر طرف سر كشان و سرسبز صف كشيده بودند. از آن دقيقه
باغ و جوان متعلق به او بود. حالا مي شد گفت كه تلخون تنها نگاه نمي
كند، بلكه هم مي خندد، هم شادي مي كند، هم كار مي كند و هم هر چيز ديگر
كه يك آدم مي تواند بكند، مي كند. ماهها به خوشي و خرمي و زنده دلي
گذراندند.
روزي تلخون و جوان در باغ گردش مي كردند، دست در دست هم و دلها يكي.
اگر مرغي در هوا مي پريد هر دو در يك دم آن را مي ديدند. به درخت سيبي
رسيدند. سيبهاي رسيده به زمين ريخته بود. تلخون خم شد كه يكي را
بردارد. با اين كه جوان هم در اين دم خم شده بود ناگاه گفت: نه از
اينها نخوريم. خوب است از آن سيبهاي تر و تازه بخوريم، من از درخت بالا
مي روم. لباسهاي روئي را كند و به تلخون داد و از درخت بالا رفت – رفت
كه از سيب هاي تر و تازه ي بالائي بچيند. تلخون از پائين نگاه مي كرد و
از قامت كشيده ي جوان لذت مي برد. يك پر مرغ كوچك به كمر جوان چسبيده
بود. تلخون دست دراز كرد آن را بردارد، اينها همه در يك دم اتفاق
افتاد. معلوم نشد كه چرا اين دفعه جوان احساس تلخون را نخواند. گو اين
كه اين كار سابقه نداشت. تلخون نوك پر را گرفت و كشيد، كشيدن همان و
سرنگون شدن جوان از درخت همان. تلخون نخست گيج شد، ندانست چكار كرده
است و چكار بايد بكند. بعد كه به روي جوان خم شد ديد مرده است. دو دستي
بر سر خودش كوفت. خواست پر مرغ را به جاي نخستين بچسباند، اما هر دفعه
پر لغزيد و به روي خاكها و سبزه ها افتاد. تلخون را اندوه سختي فرا
گرفت. آهي از نهادش برآمد و ناگهان آه در جلويش سبز شد.
آه گفت: ديگر از من كاري ساخته نيست. بيا ترا ببرم در بازار برده
فروشان بفروشم. باشد كه راه چاره اي پيدا كني.
همين كار را هم كردند.
كليد دار مرد ثروتمندي كه لباس سياه پوشيده بود او را ديد و پسنديد.
تلخون را به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون براي مادر آن مرد خريد.
مادر آن مرد مدتها بود كه دنبال نديم خوبي مي گشت و در بين كنيزان خود
كسي را لايق اين كار نمي يافت. كليد دار هر روز به بازار برده فروشان
مي رفت و كسي را نمي يافت. تا آخر تلخون را پسنديد و فكر كرد كه خانمش
نيز او را خواهد پسنديد. آه چشم و روي تلخون را بوسيد و گفت كه اميدوار
است دوباره تلخون او را صدا كند. تلخون تنها نگاه كرد. گوئي به عادت
پيشين برگشته است. با اين تفاوت كه اين بار نگاههايش جور ديگري بود.
نمي شد گفت كه چه جور.
كليد دار تلخون را از راههاي زيادي گذراند و به در بزرگي رسيد كه
غلاماني در آنجا نگهباني مي كردند. از آنجا گذشتند و وارد باغي شدند.
در وسط باغ، قصر بسيار باشكوهي قرار گرفته بود كه چشم را خيره مي كرد و
زمين باغ را گلهاي خوشبوئي پوشانده بود. مرغهاي خوش آواز دسته دسته روي
درختان مي نشستند و برمي خاستند. كليد دار به تلخون گفت: هر چه بخواهي،
از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد در اين باغ پيدا مي شود، و اين همه
نعمت متعلق به آقاي جوان سخاوتمند من است كه چند ماه پيش ناگهان گم شد
و ما هر چه او را جستجو مي كنيم نمي يابيم. خانم من كه مادر آقا باشد
از همان روز لباس سياه پوشيده اند. تو هم بايد همين كار را بكني.
تلخون نگاه كرد و گوشه هاي باغ را از چشم گذراند. در دلش گفت « صاحب
باغ به اين زيبائي باشي. اما ناگهان گم شوي و سگ هم سراغت را ندهد. پس
اينجا هم ... آه چه بد!» ليكن آه نيامد، چون كه كاري از دستش ساخته
نبود. اين را خودش گفته بود.
تلخون را به حمام بردند، سر و برش را شستند، عطر و گلاب به سر و رويش
زدند، يك دست لباس سياه پوشانيدند و پيش مادر آن آقاي جوان گمشده
آوردند. مادر سخت غمگين مي نمود. دل به صحبت تلخون سپرد و او را خوش
آيند يافت. كنيزان ديگر حسد بردند كه دير آمده، زود صاحب مقام شد. اما
تلخون باز هم نگاه مي كرد. هيچ اهميت نمي داد كه نديم مادر آن آقا باشد
يا كنيز مطبخي.
تلخون يك شب از جلو اطاق كنيزان مي گذشت كه برود و در اطاق خانم زير
پاي او بخوابد. ديد كه يكي از كنيزان كه زن آشپزباشي نيز بود – و خانم
روي اعتماد و محبتي كه به اين كنيز داشت از پسرش خواسته بود او را با
جهيز مناسبي به آشپزباشي زن بدهد – با قابي پلو و تازيانه اي سياه رنگ
در دست وارد اطاق شد. تلخون از دريچه نگاه مي كرد. زن آشپزباشي بالاي
سر يك يك كنيزان مي رفت و در گوشش مي گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي از
هيچكس صدا درنيامد كنيز خواست كه به اطاق خانم برود. تلخون زودتر از او
دويد و زير پاي خانم خود را بخواب زد. زن آشپزباشي نخست بالاي سر خانم
آمد و گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي صدائي درنيامد دست به زير بالش خانم
برد و دسته كليدي از آنجا بيرون آورد و رفت. تلخون با اين فكر كه «نكند
به دزدي مي رود» پاشد و به دنبال كنيز افتاد. زن آشپزباشي دري را باز
كرد، اطاقي بود، باز هم دري را باز كرد، اطاق ديگري بود. به همين ترتيب
چهل در را باز كرد و از چهل اطاق گذشت تا به باغچه اي رسيد كه حوضي با
آب زلال در ميان آن قرار داشت. زن آشپزباشي زير آب را باز كرد. در ته
حوض، تخته سنگي آشكار شد. زن آشپزباشي آن را برداشت. پلكاني بود سخت
پيچيده و فرورونده. زن آشپزباشي سرازير شد، تلخون هم پشت سرش. از
زيرزمين هاي مرطوب زيادي گذشتند تا به محوطه اي رسيدند كه از سقف آن
جواني از زنجيري كه به دستهايش بسته بودند آويخته بود. جوان، سخت نزار
مي نمود. از هوش رفته بود. زن آشپزباشي كمي آب به روي جوان پاشيد و او
را به هوش آورد. قاب پلو را به كناري گذاشته تازيانه را در دست راستش
گرفته بود.
زن آشپزباشي گفت: پسر اين دفعه مي خواهي سرت را با من يكي كني*
(*اصطلاحي است محلي. زن ميخواهد بگويد«مي خواهي با من همخوابه شوي؟»)
جوان فقط گفت: نه! زن آشپزباشي سه دفعه حرفش را تكرار كرد و هر بار يك
نه شنيد. آخرش خون به چشمانش زد و با تازيانه آنقدر بر بدن جوان كوفت
كه دوباره از هوش رفت. زن دوباره او را به هوش آورد. وقتي سه دفعه ديگر
نه شنيد باز او را آنقدر زد كه باز بيهوش شد. جوان سه دفعه تازيانه
خورد سه دفعه بيهوش شد اما يك دفعه نگفت كه مي خواهد سرش را با زن
آشپزباشي يكي كند. دفعه ي سوم كه به هوش آمد، زن آشپز باشي قاب پلو را
جلو دهنش گرفت كه بخورد. جوان خودداري كرد تا زن به زور پلو را به او
خوراند.
تلخون اين همه را از پشت ستوني مي ديد. فقط يك بار پيش خود گفت: «صاحب
باغ به آن زيبائي باشي. اما ناگهان گم بشوي و سگ هم سراغت را ندهد. آن
وقت يك كنيز مطبخي ترا در زيرزمين و سردابهاي خانه ي خودت با زنجير
آويزان كند و تازيانه ات بزند. پس اينجا هم... آه چه بد!» ليكن آه
نيامد، چون كه كاري از دستش ساخته نبود. خودش اين را گفته بود.
زن گفت: خوب گوشهايت را باز كن. فردا شب باز هم پيشت ميام. اگر خواستي
به حرفم گوش كني از زنجير بازت مي كنم، بغل خودم مي خوابانم، نوازشت مي
كنم، هر چه بخواهي برات تهيه مي كنم. هر چه بخواهي مي تواني بكني. هر
چه بخواهي. اما اگه بازم كله شقي بكني، تازيانه ات را مي خوري و باز هم
آويزان مي موني.
تلخون وقتي ديد زن آشپزباشي مي خواهد بيرون آيد از پيش دويد و از وسط
حوض سر درآورد. زودي رفت و زير پاي خانم خود را به خواب زد. زن
آشپزباشي از زيرزمين بيرون آمد، تخته سنگ را سر جاي نخستينش گذاشت، حوض
را از آب زلال پر كرد، گل هاي آن را به شناوري واداشت، از چهل اطاق
گذشت، چهل در را قفل كرد تا بالاي سر خانم رسيد. كليدها را زير بالش
قرار داد رفت لباسهاي سياهش را كه پيش از اين كنده بود پوشيد و سر بر
بالش گذاشت و خوابيد.
صبح كه شد و تلخون و خانم پاي صحبت هم نشستند، تلخون گفت: خانم اگر
گمشده ات را پيدا كنم به من چه مي دهي؟ خانم گفت هر چه بخواهي. تلخون
گفت: تا شب برسد بايد صبر كرد. شب كه شد تلخون به خانمش گفت: بايد
انگشت خود را با كارد ببري و نمك به زخم بپاشي كه خوابت نبرد. آن وقت
خودت را به خواب بزني. يك نفر مي آيد مي گويد خوابي يا بيدار؟ جواب نمي
دهي و مي گذاري هر كار كه مي خواهد بكند. وقتي من صدايت زدم پا مي شوي
با هم مي رويم و پسرت را نشان مي دهم.
همين كار را هم كردند. خانم بخصوص نمك زيادي به زخمش پاشيد كه از بيخ
خوابش نبرد. مثل شب گذشته زن آشپزباشي در دستش قابي پلو و در دستي
تازيانه سياه آمد و گفت: خوابي يا بيدار؟ وقتي صدائي در نيامد كليدها
را از زير بالش برداشت و همان در را باز كرد و داخل شد. تلخون خانمش را
صدا كرد و دو نفري پشت سر زن آشپزباشي راه افتادند. چهل در باز شد.
تلخون يك حبه قند و كمي آب با خود آورده بود. وقتي خانم پسرش را در آن
حال و روز ديد و خواست داد بزند تلخون حبه قند را در دهن خانم گذاشت آب
را به او خوراند و گفت: خانم مگر نمي بينيد كه در كجا هستيم! اگر زن
عفريت صداي ما را بشنود، ما هم به حال و روز پسرت مي افتيم. خوب است تا
صبح صبر كنيم و آن وقت با كمك ديگران او را نجات بدهيم. خانم حرف تلخون
را قبول كرد و پيش از كنيز مطبخي از زيرزمين بيرون آمدند.
صبح خانم دستور داد غلامهايش زن آشپزباشي را دست و پا بسته حاضر كردند.
آنگاه او را مجبور كردند كه هر چه را تا آن وقت بر سر آقاي جوان
سخاوتمند آورده بود اقرار كند. البته اين كار به آساني صورت نگرفت. او
را روي تختي گذاشتند و از نوك انگشتان پايش تكه تكه بريدند و در دهانش
گذاشتند كه بخورد. آخر سر ديد راه علاجي ندارد حكايت را گفت، بعد او را
كشان كشان به زيرزمين بردند. آقا را از زنجير باز كردند. به حمام
بردند، سلماني صدا كردند تا موي سر و صورتش را اصلاح كند و او را مثل
نخست يك آقاي سخاوتمند، منتها كمي پژمرده، به خانه آوردند. زن آشپزباشي
را هم از گيسوهايش به دم قاطر چموشي بستند و در كوه و دره رها كردند تا
هر تكه اش بهره ي سنگي يا سگي گردد.
خانم دستور داد همه لباسهاي سياه را از تن درآورند و شادي كنند. آقاي
جوان وقتي تلخون را ديد و حكايت نجات خود را شنيد عاشقش شد و خواست او
را زن خود بكند. مادرش نيز از جان و دل به اين كار راضي شد. با خود مي
گفت كه از كجا خواهد نتوانست عروسي به اين جمال و كمال پيدا كند، لايق
پسرش همين دختر است. وقتي اين حرفها را به تلخون رساندند فقط نگاه كرد
و يك بار گفت: نه! و از خانم خواهش كرد كه او را ببرد در بازار برده
فروشان بفروشد. از خانم اصرار، از تلخون انكار، نشد كه نشد. حتي تلخون
راضي نشد كه اگر هم زن آقاي جوان نمي شود، درست مثل يك خانم جوان بماند
و در آن خانه زندگي كند. او فقط گفت: خانم شما علاج دردتان را يافتيد،
من هم دردي دارم كه بايد بروم علاجش را بيابم.
اين دفعه تلخون را پيرمرد آسياباني خريد و به آسياي خودش برد. آسياي
اين مرد در پاي كوهي بود. چشمه ي پر آبي كه از بالاي كوه بيرون مي آمد
آسياي او را به كار مي انداخت. اژدهائي داشت كه او را گذاشته بود كه
جلو آب را بگيرد. هر وقت مي گفت اژدها يك كم تكان مي خورد و آسيا بكار
مي افتاد. آسيابان به دهاتيان مي گفت: من زورم به اژدها نمي رسد كه
بگويم جلو آب را نگيرد. شما بايد هر روز يك از دختران جوانتان را به
اژدهاي من بدهيد تا بخورد و كمي تكان بخورد و آسيا به كار بيفتد. اگر
اين كار را نكنيد من نمي توانم گندمهاي شما را آرد كنم و شما هم نمي
توانيد گندمهاي خود را آبياري كنيد. چون كه اژدهايم جلو آب را گرفته
است.
دهاتيان ناچار اين كار را مي كردند و ديگر نمي دانستند كه آسيابان
بخصوص به اژدها مي گويد كه جلو آب را بگيرد تا آسيابان بتواند گندمهاي
خود را كه در دامنه ي كوهها بود آبياري كند. تلخون وظيفه داشت كه هر
روز خوراك اژدها را به او برساند و برگردد در آسيا كار كند. آسيابان
گفته بود: اگر روزي يكي از دخترها از دستت فرار كند خواهم داد كه اژدها
خودت را بخورد. در اينجا تلخون گفته بود: «چشمه ي به اين زلالي باشد،
يك مرد دغلباز بيايد جلوش را بگيرد و از مردم قرباني بخواهد، كلي هم
طلبكار باشد. پس اينجا هم... آه چه بد!» اما آه نيامده بود. چون كاري
از دستش ساخته نبود. اين را خودش گفته بود. تلخون مي ديد كه هر وقت
خوراك اژدها كمي دير مي شود اژدها جست و خيز مي كند و در نتيجه آب
بيشتري به آسيا وارد مي شود و پره هاي آن را تند تند مي چرخاند. روزي
جلو آسيا نشسته بود و نگاه مي كرد. آسيابان براي آبياري گندمهاي خود
رفته بود. تلخون ديد كه پسر كدخدا براي آسيا گندم مي آورد. وقتي گندمها
را از الاغ پائين آوردند، تلخون به پسر كدخدا گفت: مي خواهيد شما را از
دست اژدها و آسيابان راحت بكنم؟ از وقتي كه آسيابان او را خريده بود،
اين نخستين باري بود كه حرف مي زد. آسيابان و دهاتيان او را لال تصور
مي كردند. تلخون هر چه مي خواست، مي توانست با نگاه كردنهايش بيان كند.
پسر كدخدا كه خيلي تعجب كرده بود گفت: تو چطور مي تواني اين كار را
بكني؟ تلخون گفت: آنجا – و جائي را با انگشت نشان داد – يك گودال بزرگ
بكنيد و بعد خبرم بدهيد ديگر كاري نداشته باشيد كه چه كار خواهم كرد.
پسر رفت. مي دانست كه آسيابان نبايد از اين كار خبردار شود.
تلخون از آن روز شروع كرد كه خوراك اژدها را مرتب برساند. اين كار را
مي كرد كه اژدها از جايش تكان نخورد و آب زياد جمع بشود. حتي از
گندمهاي دهاتي ها نيز به او مي خورانيد. اژدها حسابي چاق و چله شده بود
و راه آب را پاك مسدود كرده بود. دختر به دهاتيان گفته بود كه گندم
كمتر بياورند و آنها هم قبول كرده بودند. روزي آسيابان متوجه شد كه اگر
آب بيشتر از اين سد شود، تمام گندمهاي او را آب فرا خواهد گرفت. هولكي
به آسيا آمد و به تلخون گفت كه برود و هر طور است اژدها را كمي تكان
بدهد تا آب پائين بيايد. تلخون از پسر كدخدا خبر گرفت كه گودال حاضر
است: آن وقت دختري را كه قرار بود به اژدها بدهد پيش خود خواند و گفت:
امروز ترا نخواهم داد كه اژدها بخورد. اژدها را خواهم داد كه تو بخوري.
اژدها در خواب ناز بود. وقتي موقع خوراكش رسيد بيدار شد. ديد چيزي
نياورده اند. باز هم چرتي زد و بيدار شد و ديد كه چيزي نياورده اند.
نعره اي كشيد و دوباره به خواب رفت. دفعه سومي كه بيدار شد ديگر پاك
عصباني شده بود. آسيابان هم توي آسيا مشغول آرد كردن بود و از بيرون
خبري نداشت. تلخون دختر قرباني را از پشت درختي بيرون آورد و به اژدها
نشان داد. اژدها كه اشتهايش پاك تحريك شده بود و از دست تلخون سخت
عصباني بود خيز برداشت كه تلخون و دختر ديگر، هر دو را بگيرد و بخورد.
تلخون و دختر فرار كردند و اژدها در گودال غلتيد و نعره زد. آسيابان به
صداي نعره ي اژدهايش دانست كه بلائي بسرش آورده اند. اما مجال نكرد كه
بيرون رود و ببيند چه خبر است. چون كه آب سيل اسا از هر طرف آسيا را
فرا گرفت و آسيا و آسيابان با خاك يكسان شدند.
دهاتيان جسد اژدها را تكه تكه كردند و در كوهها انداختند كه خوراك
گرگها شود. آن وقت تلخون را با احترام به خانه ي كدخدا بردند. پسر
كدخدا عاشق تلخون شده بود و مي خواست او را زن خود بكند. كدخدا و زنش
هم از جان و دل راضي بودند. پيش خود گفتند: از كجا خواهيم توانست عروسي
به اين جمال و كمال پيدا كنيم؟ لايق پسرمان همين است. وقتي اين حرفها
را به تلخون گفتند، او فقط نگاه كرد و گفت: نه! گويي باز هم لال شده
بود. از دهاتيان اصرار، از تلخون انكار، نشد كه نشد. از آنها خواهش كرد
كه او را ببرند و در بازار برده فروشان بفروشند. آخرين حرفش اين بود:
دوستان شما علاج دردتان را يافتيد، من هم دردي دارم كه بايد بروم علاجش
را بيابم.
بار سوم تلخون را مرد تاجري خريد. اين تاجر در دار دنيا فقط يك زن داشت
كه او هم بچه اي نياورده بود. تاجر تلخون را ديد و پسنديد و خوشش آمد
كه او را به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون دل بخرد و براي خودش
فرزند بكند. همين كار را هم كرد. تاجر مرد ثروتمندي بود، فقط به قولي
اجاقش كور مانده بود و فرزندي نداشت. زنش را بسيار دوست داشت و هر گونه
وسيله ي راحت براي او آماده كرده بود. تاجر به زنش گفت: اين كنيز را
براي تو خريده ام كه هم به جاي دختر ما باشد و هم شبها كه من دير به
خانه مي آيم تو در تنهائي دلت نگيرد، از اين گذشته مي تواند در كارها
هم به تو كمك كند.
شب هنگام دور هم نشستند با هم شام خوردند و خوابيدند. تاجر و زنش در يك
طرف اطاق و تلخون در طرف ديگر. طرفهاي نيمشب تلخون به صدائي چشم گشود.
ديد كه زن تاجر از پهلوي شوهرش برخاست. شمشيري از گنجه درآورد، سر
شوهرش را گوش تا گوش بريد و در تاقچه گذاشت. آن وقت از صندوقي بهترين
لباسهايش را درآورد پوشيد، هفت قلم آرايش كرد و مثل يك عروس زيبا شد.
بعد از خانه بيرون رفت – تلخون هم پشت سرش – به قبرستاني رسيدند. هفت
قبر به جلو رفت هفت قبر به راست و هفت قبر به چپ. آن وقت قبر هشتمي را
با سنگي زد. سنگ قبر مثل دري باز شد و زن داخل شد، تلخون هم در پشت سر
او. از پلكاني سرازير شدند. به تالار بزرگي رسيدند كه دور تا دورش چهل
حرامي با سبيلهاي از بناگوش در رفته نشسته بودند و ترياك دود مي كردند.
بزرگ حراميان به تندي گفت چرا امشب دير كردي! زن گفت: مگر مي شد آن
كفتار نخوابيده بلند شوم بيايم؟ بعد حراميان با دف و دايره ميدان گرمي
كردند و زن زد و رقصيد و خنديد.
تلخون اين همه را از پشت ستوني نگاه مي كرد. فقط يك بار پيش خود گفت:
«صاحب زن به اين زيبائي باشي، برايش هر گونه وسيله راحت بخري آن وقت او
سرت را ببرد و بيايد با چنين حرامياني خوش بگذراند. پس اينجا هم... آه
چه بد!» اما آه نيامد. چون كه كاري از دستش ساخته نبود. اين را خودش
گفته بود. تلخون بار ديگر انديشيد: بروم مردك را خبر كنم بلكه كسي هم
باشد كه مرا خبر كند. در اين موقع نزديك صبح بود. زن تاجر خواست به
خانه برود. زودتر از او آمد و به رختخوابش رفت و خود را به خواب زد.
وقتي زن تاجر به اطاق آمد نخست لباسهايش را كند، سر و صورتش را پاك كرد
بعد از گنجه فنجاني بيرون آورد كه توي آن پر مرغي و آبي بود. پر را به
آب زد آب را به گردن و سر شوهرش كشيد و سرش را به جايش چسباند. فنجان
را در گنجه گذاشت و خواست كه پهلوي شوهرش بخوابد. مرد تاجر عطسه اي كرد
و بيدار شد. تاجر گفت: زن بدنت خيلي خنك است از كجا مي آئي؟ زن گفت:
رفته بودم قضاي حاجت. گردنت كه درد نمي كند؟ از بالش پائين افتاده بود.
مرد گفت نه! و هر سه به خواب رفتند.
روز كه شد تلخون خواست مرد تاجر را باخبر كند. گفت اگر فاسق هاي زنت را
نشانت بدهم هر چه بخواهم برايم مي دهي؟ مرد تاجر عصباني شد كه اين چه
فضولي وتهمتي است. مگر حرف تمام شده است كه يك نفر كنيز به خانمش اين
طور افترا بزند. بعد قسم خورد كه اگر تلخون نتواند گفته اش را ثابت
كند، سرش را خواهد بريد و اگر هم بتواند هر چه تلخون بخواهد برايش
خواهد داد. تلخون تا نيمشب مهلت خواست. نيمشب زن تاجر كار ديشبي را از
سر گرفت، و هنگامي كه از در بيرون رفت تلخون پا شد فنجان را از گنجه
درآورد پر را به آب زد، آب را به گردن و سر تاجر كشيد. كمي بعد تاجر
عطسه اي كرد و بيدار شد. گفت: زن توئي؟ تلخون گفت: نه، من هستم. زنت
رفته است پيش فاسقهايش، گردنت كه درد نمي كند؟ مرد تاجر گفت: نه! بعد
تلخون دست او را گرفت و بر سر همان قبر برد. داخل شدند و در گوشه اي به
تماشا ايستادند. مرد، كه زن خود را ديد هفت قلم آرايش كرده و بهترين
لباسش را پوشيده و براي چهل حرامي سبيل از بناگوش در رفته مي زند و مي
رقصد، سخت غضبناك شد. خواست به جلو رود و با آنها دست به گريبان شود.
تلخون او را مانع شد و گفت كه بهتر است بروند آدمهاي زن را خبردار كنند
تا آنها هم به چشم خود خيانت زن را ببينند. بعد به كمك آنها حراميان و
زن را بكشند. همين كار را هم كردند.
آن وقت تاجر خواست تلخون را به زني بگيرد. تلخون نگاه كرد و فقط گفت:
نه! بهتر است به جاي همه اينها آن فنجان و پر توي آن را به من بدهي.
تاجر آنها را به تلخون داد. تلخون از تاجر خواهش كرد كه او را ببرد و
در بازار برده فروشان به قيمت يك چكه اشك چشم و يك قطره خون دل بفروشد.
تاجر هر قدر خواست او را در خانه نگهدارد نشد كه نشد. سرانجام دست
تلخون را گرفت و به بازار برده فروشان برد.
تلخون بالاي سكوي بلندي ايستاده بود. جماعت خريداران از جلو او مي
گذشتند و محو تماشايش مي شدند. اما او، تلخون، گوئي اين همه را نمي ديد
يا مي ديد و اعتنائي نمي كرد. پيش خود به آدمهائي كه علاج دردشان پيدا
شده بود فكر مي كرد. مي گفت كه چطور خواهد توانست حالا كه علاج دردش را
پيدا كرده است بالاي سر مراد خودش برسد و او را زير درخت سيب ببيند.
كاش اين كار را مي توانست. اگر بالاي سر او مي رسيد ديگر كار تمام مي
شد. اندوهي دلش را فرا گرفت. فكر كرد «اي كاش مي توانستم، اما نمي
توانم...آه چه بد!» و اين آه از نهادش برآمده بود. در حال چشمش به آه
افتاد كه به او نزديك مي شود. به مرد تاجر گفت: مرا به او بفروش. آه
نزديك شد. معامله سر گرفت. تاجر تلخون را به قيمتي كه خريده بود، يك
چكه اشك چشم و يك قطره خون دل، فروخت و به خانه رفت.
تلخون گفت: آه توئي؟ آه گفت: بلي منم. تلخون گفت: هنوز هم دراز كشيده
است؟ آه گفت: بله. تلخون گفت: مرا بالاي سرش ببر! آه او را به همان باغ
برد. باغ به همان حالت پيشين بود. منتها همه چيز در همان حال كه بود،
ايستاده بود، خشك شده بود. حتي برگ درختي هم تكان نخورده بود. مرغان
وسط هوا يخ زده بودند، پروانه ها روي گلها؛ و جوان زير درخت سيب دراز
كشيده بود.
آه گفت ده سال است كه آب از آب تكان نخورده، ده سال است كه مرغي نغمه
نخوانده، ده سال است كه پروانه اي پر نزده، ده سال است كه درختي جوانه
اي نزده، ده سال است كه تري و طراوت از همه چيز رفته، ده سال است كه
جوان زير اين درخت دراز كشيده، ده سال است كه خونش منجمد شده، ده سال
است كه دلش نتپيده...
تلخون با تلخي گفت: آه راست مي گوئي!
بعد پر را به آب زد، آب را به كمر جوان كشيد. جوان عطسه اي كرد و بلند
شد.
تلخون چرا مرا بيدار نكردي؟ مثل اين كه زياد خوابيده ام.
تلخون گفت: تو نخوابيده بودي، مرده بودي. مي شنوي؟ مرده بودي... ده سال
است كه غمت را مي پرورم.
تبريز 6/2/40